1459918086
رواق / Ravaq

Advertise on podcast: رواق / Ravaq

Rating
★★★★★
4.7
from
2496 reviews
This podcast has
605 episodes
Language
English
Publisher
فرزآن
Explicit
No
Date created
2019/04/15
Latest episode
2026/07/27
Average duration
66 min.
Release period
2 days

Description

می‌ترسید بی‌آنکه بداند می‌ترسد. غمگین بود بی‌آنکه بداند از چه. می‌خواست برود، بی‌آنکه بداند به کجا. دلتنگ بود، بی‌آنکه بداند برای که. _ پادکست رواق با رویکردی روانشناختی به اگزیستانسیالیسم می‌پردازه و ساده‌تر از اسمش، ریشه‌ی بسیاری از احساسات عمیق آدمی رو واکاوی می‌کنه، غمها، ترسها، آرزوها. هدف رواق کشفِ فردیِ مخاطبان از ابعادِ زیستِ اصیله و من با تکیه بر آثار اروین یالوم، در این مکاشفه همراه شما هستم Тавсифи сонетхои Хофиз

Unlock رواق / Ravaq podcast Email contact info,
Listeners & Audience details

Email contact information

Direct podcast contact details

Listeners

Audience numbers & engagement insights

Audience details

Podcast Insights

Podcast episodes

Check latest episodes from رواق / Ravaq podcast


می خواه و گل‌افشان کن از دهر چه می‌جویی؟ ۴۹۵
2026/07/27
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۵ مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن می خواه و گل افشان کن، از دهر چه می‌جویی؟ این گفت سحر بلبل، ای گل تو چه می‌گویی؟ مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن تا سرو بياموزد از قد تو دلجویی تا غنچه‌ی خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی؟ امروز که بازارت پرجوش خريدار است درياب و بنه گنجی از مايه‌ی نيکویی چون شمعِ نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکورویی آن طره که هر جعدش صد نافه‌ی چين ارزد خوش بودی اگر بودی بویی‌ش ز خوش‌خویی هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل‌گویی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به در آیی ۴۹۴
2026/07/26
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۴ مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشيمان به درآیی شايد که به آبی فلکت دست نگيرد گر تشنه‌لب از چشمه‌ی حيوان به درآیی هش دار که گر وسوسه‌ی عقل کنی گوش آدم‌صفت از روضه‌ی رضوان به درآیی در تيره‌شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی بر رهگذرت بسته‌ام از ديده دوصد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه‌رو بازآيد و از کلبه‌ی احزان به درآیی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ۴۹۳
2026/07/25
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۳ مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پاياب شکيبایی دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند درياب ضعيفان را در وقت توانایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی ياد توام مونس در گوشه‌ی تنهایی در دايره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسليميم لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمایی ‌ ديشب گله‌ی زلفش با باد همی‌کردم گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودایی صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند اين است حريف ای دل تا باد نپيمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرایی يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست شمشاد خرامان کن تا باغ بيارایی زين دايره‌ی مينا خونين‌جگرم می ده تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شاديت مبارک باد ای عاشق شيدایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی ۴۹۲
2026/07/22
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۲ فعولن فعولن فعولن فعولن سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم ديده‌ی روشنایی درودی چو نور دل پارسايان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا فروشند مفتاح مشکل‌گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می‌برد شيوه‌ی بی‌وفایی دل خسته‌ی من گرش همتی هست نخواهد ز سنگين‌دلان موميایی می صوفی‌افکن کجا می‌فروشند که در تابم از دست زهد ريایی رفيقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده‌ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع بسی پادشاهی کنم در گدایی بياموزمت کيميای سعادت ز همصحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکايت چه دانی تو ای بنده کار خدایی
به چشم کرده‌ام ابروی ماه‌سیمایی ۴۹۱
2026/07/21
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۱ مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن به چشم کرده‌ام ابروی ماه سيمایی خيال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی اميد هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه‌ی ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس‌آرایی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بيا ببين که کرا می‌کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد که می‌رويم به داغ بلندبالایی زمام دل به کسی داده‌ام من درويش که نيستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی نعیم خلد چه باشد وصال دوست طلب که حيف باشد از او غير او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار اگر سفينه‌ی حافظ رسد به دريایی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ۴۹۰
2026/07/20
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۹۰ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن در همه دير مغان نيست چو من شيدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آيينه‌ی شاهی‌ست غباری دارد از خدا می‌طلبم صحبت روشن‌رایی کرده‌ام توبه به دست صنم باده‌فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم‌آرایی شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه‌ی چشم از غم دل دريایی اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت بر در ميکده‌ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ۴۸۹
2026/07/19
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۹ مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه‌گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آيين پادشاهی تيغی که آسمانش از فيض خود دهد آب تنها جهان بگيرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار تعويذ جان‌فزایی افسون عمرکاهی ای عنصر تو مخلوق از کيميای عزت وی دولت تو ايمن از صدمه‌ی تباهی ساقی بيار آبی از چشمه‌ی خرابات تا خرقه‌ها بشوييم از عجب خانقاهی عمری‌ست پادشاها کز می تهی‌ست جامم اينک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تيغت بر کان و معدن افتد ياقوت سرخ‌رو را بخشند رنگ کاهی دانم دلت ببخشد بر عجز شب‌نشينان گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد ما را چگونه زيبد دعوی بی‌گناهی حافظ چو پادشاهت گه‌گاه می‌برد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
سحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی ۴۸۸
2026/07/18
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۸ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی گفت بازآی که ديرينه‌ی اين درگاهی همچو جم جرعه‌ی ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان‌بين دهدت آگاهی بر در ميکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی سر ما و در ميخانه که طرف بامش به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی قطع اين مرحله بی‌ همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهی حافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار عملت چيست که مزدش دو جهان برين می‌خواهی؟ تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی ۴۸۷
2026/07/15
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۷ مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی در مکتب حقايق پيش اديب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کيميای عشق بيابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه‌ی خويش دور کرد آنگه رسی به خويش که بی‌خواب و خور شوی گر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به يک موی تر شوی از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی‌پا‌وسر شوی وجه خدا اگر شودت منظر نظر زين پس شکی نماند که صاحب‌نظر شوی بنياد هستی تو چو زير و زبر شود در دل مدار هيچ که زير و زبر شوی گر در سرت هوای وصال است حافظا بايد که خاک درگه اهل هنر شوی
بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ۴۸۶
2026/07/14
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۶ مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن ویدیویی که در برنامه‌ی این نمره درباره‌ش صحبت کردیم بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می‌خواند دوش درس مقامات معنوی يعني بيا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحيد بشنوی جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنيوی اين قصه‌ی عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت يار به انفاس عيسوی دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من بجز از کشته ندروی خوش وقت بوريا و گدایی و خواب امن کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروی ساقی مگر وظيفه حافظ زياده داد کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی؟
ساقیا سایه‌ی ابر است و بهار و لب جوی ۴۸۵
2026/07/13
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۵ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ساقيا سايه‌ی ابر است و بهار و لب جوی من نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گويد خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوی بوی يکرنگی از اين نقش نمی‌آيد، خيز دلق آلوده‌ی صوفی به می ناب بشوی سفله‌طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن ای جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عيش درآ و به ره عيب مپوی شکر آن را که دگربار رسيدی به بهار بيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجوی روی جانان طلبی آينه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روی گفتی از حافظ ما بوی ريا می‌آيد آفرين بر نفست باد که خوش بردی بوی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ۴۸۴
2026/07/12
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۴ فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی به خدایی که تویی بنده‌ی بگزيده او که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست بی‌دلی سهل بود گر نبود بی‌دينی ادب و شرم تو را خسرو مهرويان کرد آفرين بر تو که شايسته‌ی صد چندينی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بينی صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم؟ عاشقان را نبود چاره به جز مسکينی باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاست که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرينی شيشه‌بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی سخنی بی‌غرض از بنده‌ی مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقيقت‌بينی نازنينی چو تو پاکيزه‌دل و پاک‌نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشينی سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني
سحرگه رهروی در سرزمینی ۴۸۳
2026/07/11
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۳ مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سحرگه رهروی در سرزمينی همی گفت اين معما با قرينی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شيشه بماند اربعينی خدا زان خرقه بيزار است صد بار که صد بت باشدش در آستينی گر انگشت سليمانی نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينی مروت گر چه نامی بی‌نشان است نيازی عرضه کن بر نازنينی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه‌چينی نمی‌بينم نشاط عيش در کس نه درمان دلی نه درد دينی درون ها تيره شد باشد که از غيب چراغی برکند خلوت‌نشينی اگر چه رسم خوبان تندخویی‌ست چه باشد گر بسازد با غمينی؟ ره ميخانه بنما تا بپرسم مآل خويش را از پيش‌بينی نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم اليقينی
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی ۴۸۲
2026/07/04
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۲ مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی اين خون که موج می‌زند اندر جگر مرا در کار رنگ و روی نگاری نمی‌کنی مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی ترسم کز اين چمن نبری آستين گل کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی در آستين جان تو صد نافه مدرج است وان را فدای طره ياری نمی‌کنی ساغر لطيف و دلکش و می‌افکنی به خاک و انديشه از بلای خماری نمی‌کنی حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ۴۸۱
2026/07/02
«««««🍷می‌بهـا»»»»» غزل نمره ۴۸۱ فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه‌گران خواهی شد حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است عيش با آدمی‌ای چند پری‌زاده کنی خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی تکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو شيرين‌دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل‌افتاده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عيش که با بخت خداداده کنی

Podcast reviews

Read رواق / Ravaq podcast reviews


4.7 out of 5
2496 reviews
★★★★★
bluemahi 2026/10/18
مشکل در تهیه اسپین آف اول
سلام وقت بخیر لطفا لینک زیلینک رو بروزرسانی کنید برای تهیه نسخه پرمیوم اسپین آف اول نوشته لینک در دسترس نیس و نیاز به بروزرسانی داره
★★★★★
mdxmi 2026/08/04
بی نظیر
من تازه با این پادکست آشنا شدم، بلافاصله بعد از شنیدن چند قسمت از صدای سخن عشق رفتم از اولین قسمت گوش دادم رواندرمانی اگزیستانسیالیسم عالی بود اسپین ا...
★★★★★
zeynab.msv 2026/07/30
صدای سخن عشق
با تموم شدن این صدای سخن عشق و گذشتن از این دو سال و نیم سخت برای من که قبل و بعدش به دو دوره زندگی وتبدیل شدم برام اشک ریختم ، فرزان جان عمرت پربرکت...
★★★★★
Rh.Mary 2026/06/13
سلامی چو بوی خوش آشنایی
فرزان جان دیری نیست که به پای صحبت شبهای شما نشسته ام؛ روز و شب های جنگ مونس لحظه هایم بوده اند لحظه های متبلور از شور و شیدایی شما و جانم را شفا بخ...
★★★★★
Mahroo Gh 2026/05/27
:)
آقای «رواق» فروردین ۱۴۰۴، به واسطه کسی که دیگه توی زندگی‌م نیست و نخواهد بود، با پادکست شما آشنا شدم. ولی، دستِ بر قضا، اولین اپیزودی که گوش دادم، اپی...
★★★★★
PouyaB 2026/04/03
…
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی به بویِ آن که دگر نوبهار بازآید ز نقش بندِ قضا هست امید آن حافظ که همچو سرو به دستم نگار بازآید
★★★★★
علی کاظمیان باجگیران 2025/12/13
اپیزود ۴۴
چه شد به ناگه؟ قرار بود که رأس ساعتِ ۲۲:۲۲ بگویی دوستت دارم! به ما که رسید سحرخیز شدی؟😇
★★★★★
An@hid 2025/12/02
خوب نه ، عالی هستی
آقای فرزان من الان حدود دو ماهی هست که صبح عصرمو با صدای سخن عشق دارم سپری می کنم، بر خودم لازم و واجب دونستم صمیمانه از شما تشکر کنم که هر روزمو زیب...
★★★★★
ssaahhasrr 2025/12/01
فرزان بلا
خيلي بلايي فرزان🤌☘️✨
★★★★★
RamSiSi 2025/11/08
ایگو ی فرزآنی
فرزآن جان درود اینکه همیشه میگی ایگو و منِ برساخته رو نباید در زندگی روزمره جای داد چطور خودت میگی: من (منه برساخته ی صدای سخن عشق) چون یک میلیون دنبا...
check all reviews on apple podcasts

Podcast sponsorship advertising

Start advertising on رواق / Ravaq relevant audience podcasts


What do you want to promote?