1482326693
پادکست چکاوا

Advertise on podcast: پادکست چکاوا

Rating
★★★★☆
4.4
from
9 reviews
This podcast has
41 episodes
Language
English
Explicit
No
Date created
2019/10/03
Latest episode
2026/01/04
Average duration
40 min.
Release period
31 days

Description

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.

Unlock پادکست چکاوا podcast Email contact info,
Listeners & Audience details

Email contact information

Direct podcast contact details

Listeners

Audience numbers & engagement insights

Audience details

Podcast Insights

Podcast episodes

Check latest episodes from پادکست چکاوا podcast


اپیزود چهل و یکم چکاوا،صدای آژیر
2026/01/04
مقدمه سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن. ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچ‌کدوممون یادمون نمیاد. ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه. حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کم‌کم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟ حاضرید با هم بریم توی تاریک‌ترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون. جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کم‌کم و واضح‌تر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه. فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضرب‌آهنگ منظم، اون تاپ‌ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه. صداهایی که مغز رو میسازن تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه. وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کم‌کم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایه‌ی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان. یعنی این صداها یه جور سیگنال‌ آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی‌ ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایه‌ِ درک برایِ یادگیری زبان در سال‌ های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظه‌ِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آماده‌تر میشه. پس اگه فکر می‌کنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایه‌ی یه ذهن قوی رو میسازن. مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون. جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری. حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه‌ صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه. یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟ اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کم‌کم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه ها‌ی شنیداریِ اولیه برا بچه. یه تحقیقی نشون داده که بچه‌هایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آروم‌تر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطره‌ِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند. حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم ‌تر و اجتماعی‌تر شدن. یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بی‌اثر نبودن. پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست. دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت ‌انگیزی در حال یادگیری و شکل‌گیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنش‌های احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن. حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکت‌های مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آروم‌تر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن. اینجوریه که جنین هم ‌زمان با شنیدن صدا، یه تجربه‌ی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ‌ها رو حس میکنه، این هم‌ آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره‌ عمیق‌تر و پیچیده‌تر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربه‌ِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه. صدای پدر هم مهمه درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میر
اپیزود چهلم چکاوا،اولین صدایی که میشنویم
2025/12/25
مقدمه سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن. ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچ‌کدوممون یادمون نمیاد. ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه. حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کم‌کم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟ حاضرید با هم بریم توی تاریک‌ترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون. جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کم‌کم و واضح‌تر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه. فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضرب‌آهنگ منظم، اون تاپ‌ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه. صداهایی که مغز رو میسازن تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه. وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کم‌کم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایه‌ی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان. یعنی این صداها یه جور سیگنال‌ آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی‌ ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایه‌ِ درک برایِ یادگیری زبان در سال‌ های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظه‌ِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آماده‌تر میشه. پس اگه فکر می‌کنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایه‌ی یه ذهن قوی رو میسازن. مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون. جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری. حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه‌ صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه. یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟ اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کم‌کم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه ها‌ی شنیداریِ اولیه برا بچه. یه تحقیقی نشون داده که بچه‌هایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آروم‌تر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطره‌ِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند. حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم ‌تر و اجتماعی‌تر شدن. یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بی‌اثر نبودن. پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست. دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت ‌انگیزی در حال یادگیری و شکل‌گیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنش‌های احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن. حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکت‌های مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آروم‌تر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن. اینجوریه که جنین هم ‌زمان با شنیدن صدا، یه تجربه‌ی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ‌ها رو حس میکنه، این هم‌ آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره‌ عمیق‌تر و پیچیده‌تر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربه‌ِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه. صدای پدر هم مهمه درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میر
اپیزود سی و نهم چکاوا،صدای بوق
2025/12/06
مقدمه سلام به رفقای عزیزای دل چکاوا، خوش اومدین به یه اپیزود شلوغ پلوغ و البته  شنیدنی ما. من اینجام، شما هم که خب اینجایین، ولی این صدای بوق معمولا همه‌ جا تقریبا شنیده میشه، حتی اگه نزدیکش نباشی، یعنی از اون لحظه‌ای که از خونه میزنی بیرون تا همون لحظه‌ای که با چند تا بوق خسته‌ از ترافیک، میرسی پارکینگ خونتون. تا حالا شده فکر کنید چرا انقدر تو خیابون‌های ایران صدای بوق همه جا شنیده میشه؟ اصلا چرا انقدر بوق زدن تو فرهنگ ما جا افتاده؟ این بوق بی‌ زبون چی میخواد بگه؟ هشدار میده؟ دعوا داره؟ کمک میخواد؟ یا اصلا حوصله‌اش سر رفته همینجوری میخواد صدا بده؟ بخوام راحت باب حرف و باز کنم، باید بگم ما تو کشوری زندگی میکنیم که هر تقاطعش مثل یه سن تئاتر میمونه و بوق‌ها بازیگرای اصلیشن. یکی بوق میزنه بگه راه بده، داره دیر میشه، اون یکی بوق میزنه بگه حواست کجاست داداش؟ یکی دیگه فقط بوق میزنه چون اصلا عادت کرده، همیشه همینجوری بوق میزنه. ترافیک هم که قربونش برم تو شهرهای بزرگمون مثل یه داستان تموم نشدنیه. تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، خلاصه هرکجا بری، یه ارکستر از صداها داره نواخته میشه، و وسط این ارکستر، یه ساز هست که همیشه کوک و آماده‌ست، اونم صدای بوقه. توی این پادکست، قراره با هم بریم سراغ ریشه‌ها، صداها، قانونا و حتی خنده‌ها و عصبانیت‌هایی که پشت بوقا پنهونه. قراره بدونیم بوق چجوری از یه ابزار ساده‌ِ هشدار تبدیل شده به یه جور زبون خیابونی. قراره بفهمیم چرا تو هند بوق تا این اندازه تبدیل شده به شخصیت اصلی این سرزمین، چرا تو نروژ بوق زدن بی‌ادبیه و باعث میشه راننده ها وحشت کنند مگه این که شرایط اضطراری باشه و در نهایت چرا تو چرا تو ایران….مممممممم…..خب بالاخره تو ایران همه ‌چی ممکنه. اگه با صدای بوق بزرگ شدی، اگه تو صف تاکسی یا پشت چراغ قرمز یه بار از شدت بوق زیاد نزدیک بود روانی بشی، یا حتی اگه ماشینتو تازه گرفتی و هنوز نمیدونی بوقش کجاست؟ این پادکست واسه شماهاست. پس کمربنداتونو ببند، آیینه‌هاتو تنظیم کنید، یه بوق کوچولو بزنید واسه شروع، شوخی کردم نزنیدا، ملت عصاب ندارن. چون قراره بریم تو دل یه داستان پرصدا. بوق، همین یه کلمه، همین یه صدا، پر از خاطرست، پر از هشدار و پر از زندگیه.  تاریخچه  تا حالا به این فکر کردید که این بوقی که صداش امروز با یه اشاره‌ کوچیک از پشت فرمون درمیاد، از کجا اومده؟ اصلا کی اولین بار گفت ماشین باید صدا بده تا بقیه بفهمن داره میاد؟  پس بیاید برگردیم به عقب، خیلی عقب، به روزای اول به دنیا اومدنِ وسیله‌های نقلیه، یعنی وقتی ماشین‌ها بی‌صدا بودن ولی خیابون‌ها شلوغ نبود. اون آخرای قرن نوزده، وقتی اولین ماشینا ساخته شدن، اصلا کسی به بوق فکر نکرده بود. چون ماشین‌ها کُند و آروم بودن و اصلا نمیشد سرعت رفت باهاشون، تعدادشون کم بود، خیابونا هم بیشتر مال اسب و گاری بودن. اما کم‌کم با بیشتر شدن تعداد ماشینا، نیاز به یه سیستم هشداردهنده حس شد. چون وقتی ماشینی میخواست از پشت سر رد بشه یا کسی توی خیابون حواسش نبود، خیلی راحت تصادف اتفاق میفتاد.   اولین بوق دنیا، یه سازدهنی دستی بود قبل اینکه برسیم به این که این صدای رو اعصاب به شکل الان و گسترده ای که وجود داره زیر سر کشور آلمان بود و چی شد به اینجا رسید بریم ببینیم قبل اینکه تو ماشینا جاساز بشه چه جوری شد که این جوری شد؟ تو سال ۱۸88، اولین مدل‌های بوق، بیشترشون شبیه بوق دوچرخه بودن، از اون پلاستیکیا، یه توپ پلاستیکی یا چرمی بود که راننده با دست فشارش میداد و از توش یه صدای آرررر درمیومد. بهش میگفتندbulb horn  یا همون بوق تُپی، حالا سرچ کنید ببینید خیلی بانمکه قیافش، دقیقا همونی که رو دوچرخه‌های قدیمی میدیدیم. سال ۱۹۰۸، انقلاب در بوق‌سازی همینطوری چند سالی که گذشت، یه مهندس آمریکایی به اسم مک‌کان یه نوع بوق مکانیکی اختراع کرد که صدای خاصی میداد. اون صدای معروف آهووگااا بود که تو فیلم‌های سیاه‌وسفید قدیمی شنیدیم. این بوق‌ها خیلی زود محبوب شدن و تقریبا روی هر ماشینی نصب شدن. حتی هنری فورد، وقتی مدل T معروف رو ساخت، این بوق رو روش گذاشت. اما بریم سراغ بوق برقی یا الکترونیکی خودمون یه کمپانی خفن، با اصالت آلمانی و مهندسی درجه‌یک که اسمش بوشه، سال ۱۸۸۹ میلادی توسط یه آقای زرنگ و آینده نگری به اسم رابرت بوش تو شهر اشتوتگارت آلمان تاسیس شد. این شرکت الانم زیر نظر بنیاد رابرت بوش میچرخه ها. یعنی همه‌چی هم علمی، هم اصولی، از این درست حسابیا. اوایل قرن بیستم بود که جناب بوش تصمیم میگره یه نابغه‌ جوون به اسم گاتلاب هانولد رو بیاره توی تیمش. هانولد اولش شاگرد کارگاهِ بوش بود، ولی خیلی زود نشون داد که فقط شاگرد نیست و یه مغزِ واقعیه. گذشت و گذشت تا اینکه این رفیق نابغه ما، تونست علاوه‌ بر کار روی شمع خودرو، تو زمینه‌های سیم‌کشی روشنایی، استارت، و مهم‌تر از همه، بوق ماشین هم یه تحول حسابی راه بندازه. زمان مشخصش که سخت میشه و اینجور داستانا یکم تاریخش اینور اونوره، ولی بر اساس مقاله های موثق، تو تاریخ ۱۲ آوریل ۱۹۱۴، آقای بوش درخواست ثبت اختراع بوق برقی رو تو آلمان داد. ولی خب فقط ثبت اختراع نبود، بوش دنبال یه بوق خاص بود، بوقی که هم صداش تا فاصله‌ِ زیادی بره، هم دلنشین باشه، هم مصرف برقش کم باشه و قیافش هم قشنگ و هم جمع ‌و‌جور باشه. یعنی میخواست یه بوق شیک و باکلاس درست کنه. تا اینکه بالاخره سال ۱۹۲۱، بوق ماشین بوش اومد بیرون و ترکوند. همون بوقی که همه اون ویژگی‌هایی که بوش دنبالش بود و داشت. جالب اینجاست که این بوق، با یه تکنیکی ساخته شده بود به اسم لوله‌های بسته‌شده که الهام‌گرفته از لوله‌های ارگ کلیسا بود. این لوله‌ها بالاشون بسته بود، واسه همین صداشون ملایم‌تر و کنترل‌شده‌تر از لوله‌های باز درمیومد. نتیجه چی شد؟ یه بوق خوش‌صدای خاص که نه فقط تو بازار جا افتاد، بلکه یه جورایی شد امضای کار شرکت بوش. همه گیری بوق برقی با پیشرفت صنعت خودرو، دهه ۳۰ میلادی، بوق‌های میکانیکی تو دنیا کم‌کم جای خودشونو دادن به بوق‌های الکترونیکی، همه این بوق‌ها با برق کار میکردن، صدای دقیق‌تر، قوی‌تر و پایدارتر داشتن. تازه، شرکت‌ها شروع کردن به طراحی صداهای مختلف برای بوق‌ها، از بوق بلند و خشن کامیون‌ها گرفته تا بوق نرم و مودبانه‌ی ماشین‌های سواری کوچیک. الان که خیلی از تاریه اختراع این وسیله عموما رو اعصاب ولی ناجی گذشته، بعضی ماشین‌های لاکچری، بوق مخصوص خودشونو دارن. بعضی‌ها بوق‌های فانتزی میذارن که آهنگ میزنه یا صداهای خنده‌دار درمیاره. تو آمریکا یه دوره مد شده بود ماشینا بوقشون آهنگ کارتون‌ها یا فیلم
اپیزود سی و هشتم چکاوا،شهره آغداشلو
2025/11/15
معمولا وقتی صحبت از سینما قبل از انقلاب به میون میاد، نا خودگاه ذهنِ افراد سَمتِ فیلم های کاباره ای و به اصطلاح فیلم فارسی میره. اما حقیقت اینه که این دسته از آثار رو فقط عموم جامعه و افرادی که نگاهی تفننی به سینما در اون زمان داشتند، می پسندیدند. در کنارِ این سینمای عوام پسند اما، بودند هنرمندانی که نگاهِ عمیق تری به مقوله هنرهای تصویری مثل سینما و تئاتر داشتند، افرادی که جدای از زرق و برق و ستاره شدن، به دنبال چرایی ها بودند که پاسخشون، فقط در عالم هنر هویدا میشد. یکی از این هنرمندان مستعد و خوش صدا، شهره آغداشلو بود. بازیگری مسلط و پر احساس، که به دلیل صدای طنین انداز ، قدرتمند و منحصر به فردی که داشت، خیلی زود، جای خودش رو در جهان هنر پیدا کرد، اما دست سرنوشت او رو در شرایطی عجیب و غیر قابل پیش بینی قرار داد برای همین، اول از همه نگاهی به زندگینامه این هنرمند میندازیم تا از مسیری که از ابتدا تا به امروز طی کرده بهتره باخبر بشیم. زندگینامه شاید این قصه، کلیشه ای به نظر برسه اما، بازیگرهای زیادی در دنیا هستند که با تقلید کردنِ رفتارهای دیگران، به استعدادشون در بازیگری پی برده شده. از رابین ویلیامز و جیمی فاکس گرفته تا جنیفر انیستون و جیم کری. و هیچکدومشون فکر نمی کردند که روزی این شیرینی های لحظه ای، سرنوشتون رو برای همیشه تغییر بده. خانم شهره آغداشلو، با نام اصلی شهره وزیری تبار هم از این قاعده مثتثنی نیست. کلیدِ ورودِ تقریبا ناخواستشون به دنیای بازیگری، با تقلید و ادای فامیل رو در اوردن شروع شد. وقتی که روزهای تعطیل همه دور هم جمع می‌شدند، بعد از ناهار ادای همه خانواده رو در میورد و با لذتی که نصیب بقیه می کرد، روز و شبشون رو می ساخت. اما اولین بذر رو دوست صمیمی عمشون، یعنی مرحوم جمیله شیخی در ذهنشون کاشتند. روزی که همه در خانه عمه دور هم جمع شده بودند، شهره نوجوون رو صدا می کنند تا اداِ جمیله شیخی رو در بیاره، از اونجایی که صدای هر دو بَم و پر قدرت بود، آغداشلو بلافاصله یکی از دیالوگ های معروف شیخی رو با جمله: بدرالزمان تورو خدا با من اینطوری صحبت نکن. گفت و جمیله شیخی از این میزان تسلط صدا و راحتی تقلید حیرت کرده بود و به عمه شهره آغداشلو گفت که این بچه باید هنرپیشه بشه. شاید این همون جمله ای بود که آغداشلو دوست داشت از زبون کسی بشنوه، اما از طرف دیگه، نقشه  های پدر برای آینده اش اجازه فکر کردن زیاد به این جمله طلایی رو نمیداد. پدری که سودای فرستادن شهره رو به کشور آلمان برای درس خوندن در رشته پزشکی داشت، قطعا خیلی براش خوشایند نبود که اون رو در حرفه پر هیاهو و عجیبی مثل بازیگری ببینه. همه چیز خیلی آروم پیش می رفت تا زمانی که فیلمِ فراموش نکردنی بر باد رفته روی پرده های سینمای ایران رفت و فکر و خیال بازیگری رو، در سرِ خیلی از دخترها و پسرهای این سرزمین انداخت. یکی از همین دخترا شهره خانم آغداشلو بود که در سن شونزده سالگی، حسابی با اسکارلت قصه همزادپنداری کرده بود و فکر کردن به این حرفه براش از همیشه پر رنگ تر شده بود. تئاتر  از اونجایی که برای بچه ها، خصوصا دخترها، گفتن همچین تصمیم هایی به پدر سخته، شهره با غصه خوردن و گریه های فراوون، به دختر دایی‌هایش میگه  که اصلی ترین تصمیم زندگیش رو گرفته و دوست داره که بازیگر بشه، در نهایت با دیپلمی که به هنر مرتبط نبود، به پدرش گفت که می خواد این حرفه رو با تئاتر شروع بکنه و پدرش با تئاتر به اندازه سینما مخالف نبود و با شرط اینکه شهره نام خانوادگی خودش رو بعد از شهرت تغییر بده، اجازه داد که در حرفه تئاتر تحصیل کنه و بعد از این اذنِ به موقع، آغداشلو در سال 1349 و سن هجده سالگی کار خودش رو در بازیگری تئاتر، با شرکت در کارگاه های نمایش آغاز کرد. یه روز در تئاتر شهر، برای نقش ملکه ژاپن در نمایش (جاده باریک به شمال دور) تست می گرفتند، در سالن انتظار، جای سوزن انداختن نبود و همه منتظر بودند تا این نقش رو تصاحب کنند. بیژن صفاری، آربی آوانسیان، اسماعیل خلج، مریم خلوتی و آشور بانیپال، افراد مشهور در سالن بودند، بعد از تست، به آغداشلو گفتند در ساختمون بعدی منتظر باش تا ما نتیجه رو بهت اعلام کنیم، در ساختمون دوم که شهره پیش آقای نعلبندیان نشسته بود، نیم ساعتی بیشتر نگذشت که معلوم شد از میون این همه آدم، شهره آغداشلوِ که  قراره نقش ملکه ژاپن رو بازی کنه و در کنارش ماهی هفتصد تومن هم حقوق بگیره. جالبه بدونید اون زمان اگر کسی هم برای اولین بار برای نقش مهمی انتخاب میشد، حق و حقوقش، بی هیچ منتی، مثل یک بازیگره حرفه ای سرجاش بود. همه افرادی که اهل هنر هفتم هستند، خوب میدونند که در کنار بازی های قدرتمند و پر احساس، اما این صدای شهره آغداشلوِ که اون رو از هم دوره ای های خودش متمایز میکنه. صدایی بسیار عمیق، بَم و پر صلابت، که در عین حال زنانه است و میتونه به راحتی احساسات، قدرت و ویژگی های یک زن رو به مخاطبین انتقال بده. و چه اِلمانی، بهتر از یک صدای قدرتمند، در درجه اول، میتونه به یک بازیگر تئاتر، این اعتماد به نفس رو بده که یک سالن چند صدنفری یا گاهی چند هزار نفری رو در دست بگیره و مغلوب خودش بکنه. پس میشه گفت که جمیله شیخی با یک جمله کوچیک، نه تا ته مسیر، که تَهی وجود نداره، اما تا روی سن هنرنمایی کردن و روی پرده سینما رفتنِ شهره آغداشلو رو به درستی تصور کرده بود.  از مهمترین کارهای تئاتر شهره آغداشلو، گلدونه خانم بود که با وجود کیفیتی که داشت، اولین کارِ مردمی اون به حساب میومد. چون قبل از این اثر، بیشتر در آثارِ هنری و خارجیِ ساموئل بِکت و برتولت برشت بازی میکرد.   سینما در قبل از انقلاب شهره آغداشلو، بر خلاف اسمش، تصمیم خودش رو از همون روز اولی که به پدرش قول داده بود تا زرق و برق و شهرتِ سینما اسیرش نکنه، گرفته بود و علاقه زیادی هم به سینمای عوام پسند و فریبنده اون روزها نداشت. بر خلاف افرادی که تصور می کنند سینما قبل از انقلاب، فقط در عرق و ورق و زر ورق خلاصه میشد. بودند کارگردان های بزرگی مثل علی حاتمی، بهرام بیضایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، امیر نادری و مسعود کیمیایی که در اون زمان خلافِ این عقیده رو ثابت کردند و با موج نویی که به راه انداختند، اسم سینما ایران رو در فستیوال های مختلف جهان، پُر آوازه کردند. دو سالی میشد که آغداشلو در کارگاه نمایش تئاتر شهر مشغول به کار بود و بعد از بازی ها و نقش های  و تجربه های متفاوت در تئاتر، بالاخره زنگ حضورش در سینما در سال 1351 به پیشنهادِ محمدرضا اصلانی که دوست همسرش بود. براش به صدا در اومد. در اون زمان که شهره با آیدین آغداشلو ازدواج کرده بود و طبق قولی که به پدرش داده بود، نام خانوادگی خود
اپیزود سی و هفتم چکاوا،صدای بمب
2025/07/13
مقدمه همه ‌چی از یه سکوت شروع میشه، سکوتی که به‌ طرز مرموزی سنگینه. انگار دنیا در شُرفِ داد و فریادیِ که هنوز نزده.  فکر کن وسطِ یه روز آروم و عادی، بغلِ گوشمون، یه دفعهِ یه صدای وحشتناک میشنویم، صدایی که هوا رو میشکافه. هنوز نفهمیدیم چی شده که زمین داره میلرزه، پنجره‌ها میلرزن، یه موج نامرئی از وسط هوا رد میشه و بعدش بوووووووووووووم. یه انفجار مهیب و وحشتناک، صدایی که انگار خود زمین ترکید. اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنت میپیچه: چی بود این؟ اما پشت این صدا، فقط یه بمب نیست، پشتش علم فیزیکه، مکانیک سیالات، روان‌شناسی انسان، ترکیبی از گازهای داغ، فشار وحشیانه، انرژی مهار نشده و موج‌های صوتی‌ خوابیده که بدن ما رو مثل برگ توی باد تکون میده. شاید ندونید، اما صدای انفجار، با همه صداهایی که توی زندگی میشنویم فرق داره. حالا چرا؟ چون این صدا زاییده خشونتِ فضاست. چون این صدا فقط از راه گوش وارد نمیشه، از راه پوست، از راه سینه، از راه استخون هم حس میشه. این صدا فقط شنیده نمیشه، تجربه میشه. تو این اپیزود امروز قراره راجع به صدای انفجار با هم حرف بزنیم. یعنی از لحظه‌ای که یه موشک از لانچر جدا میشه تا ثانیه‌ای که انرژی پنهونش با خشونتِ بی‌نهایت آزاد میشه. میخوای بدونی چرا صدای انفجار همیشه دیر میرسه، ولی وقتی میرسه، از خود انفجار هم وحشتناک‌تره؟ میخوای بدونی چرا بعضی انفجارها صدایی ندارن و بعضیا دنیا رو می‌لرزونن؟ پس بزنید بریم به عمق صدا. به جایی که علم، تبدیل میشه به وحشت، به حیرت و به هیجان. شروع مطلب اصلی تا حالا به این فکر کردید چرا صدای یه انفجار، انقدر ترسناک و تکون دهندست؟ چی میشه که یه بمب، با اینکه فقط یه قطعه‌ست، صداش تا چند کیلومتر می‌پیچه، شیشه میشکنه، گوشا سوت میکشه و دل آدما از جا کنده میشه؟ چرا وقتی موشک سقوط میکنه یا نارنجک منفجر میشه، بدنمون از شدت صدا منقبض میشه؟ اصلا این صدا از کجا میاد؟ چه اتفاقی داره توی مولکول‌های هوا، توی فیزیک و توی مغز ما میفته؟ بذارید ساده بگم، صدای انفجار یه پیام ‌رسون خشمگینه، یه جور هشدار از طرف طبیعت یا جنگ یا تکنولوژیه. فقط یه صدا نیست، یه موج ضربه‌ایه که با سرعت سرسام‌آور میاد و بی ‌رحمانه میکوبه و همه چی و نابود میکنه. ما توی این اپیزود، قراره بریم سراغ رازهای پشت پرده این صدا. از فیزیک موج انفجار تا اینکه اصلا چرا صدا با تاخیر میرسه؟ از صدای ترسناک‌ترین انفجار تاریخ تا حس عجیبی که یه صدای بوم، توی قفسه سینمون ایجاد میکنه. اگه عاشق علم، صدا، جنگ، طبیعت یا حتی فیلم‌های اکشن باشی، این اپیزود مخصوصِ خودته. چون ما قراره بفهمیم وقتی دنیا میلرزه، چی داره داد میزنه؟ یه لحظه چشم‌هاتو ببند و تجسم کن، یه دشت بزرگ، یه سکوت سنگینِ سنگین، یه نور تیز، مثل برق که میزنه تو چشمِ آدم و بعد نه صدایی، نه لرزشی، فقط چند ثانیه سکوتِ مرگبار و بعد یهو بــــوم. میدونید چه جوری میشه؟ صدا از زیر زمین میاد، از تو قفسه سینه‌ات رد میشه، موجش میخوره به مغزت و بدن میفهمه که این یکی انفجار معمولی نیست. اینه صدای بمبِ اما بذار براتون بگم داستان این صدا چیه اصلا؟ مثلا وقتی یه بمب اتمی منفجر میشه، انگار خود فیزیکِ که میترکه. هوا یهویی از شدت گرما تبدیل به پلاسما میشه، یعنی چی؟ پلاسما حالت چهارم ماده بعد از جامد، مایع، گازِ. یعنی وقتی گاز انقدر گرم بشه که الکترون‌ها از اتم‌ها جدا بشن، اینجوری ماده به حالت پلاسما در میاد. یعنی اصلا هوا دیگه هوا نیست، فقط و فقط یه بخار مرگباریه که داره دیوونه ‌وار به هر طرف پخش میشه. همون لحظه، موج انفجار با سرعتی بیشتر از صدای معمولی، همه‌چیز رو له میکنه. این صدا دیگه فقط گوش‌خراش نیست، دل‌خراشه، استخون میلرزونه و عقل‌ از سر آدم میپرونه. میشه گفت صدای بمب اتم یه جور شوک صوتیه. نه اونجوری که بگی اوه چه صدای بلندی بود. این صدا اول نمیاد، دیر میاد، اما وقتی اومد، انگار قراره دنیا تموم بشه و بره پی کارش. مثل یه مشت بزرگ که بعد از مکث، صاف بخوره وسط پیشونیت. اگه بخوایم این موضوع رو به شکل کاملا علمی باز کنم باید اینجوری بگم که:  تو لحظه‌ی انفجار یک بمب، انرژی شیمیایی یا هسته‌ای در کسری از ثانیه آزاد و این انرژی به شکل گرما، نور، فشار و موج ضربه‌ای منتقل میشه. از اون طرف دمای لحظه‌ای تو مرکز انفجار ممکنِ از ۳۰۰۰ تا حتی چند ده هزار کلوین برسه. کلوین معیارِ سنجش دماست؛ که در این شرایط، هوا دیگه به ‌عنوان گاز معمولی رفتار نمیکنه، چون یونیزه شده، یعنی به یون های مثبت و منفی تبدیل شده که قابلیت رسانایی پیدا میکنند و به حالت پلاسما درمیاد. حالتی از ماده که در اون الکترون‌ها از اتم‌ها جدا شده‌ و محیطی رسانا و فوق‌العاده داغ شکل میگیره. این حرارت شدید باعث انبساط بسیار سریعِ حجم عظیمی از گاز اطراف میشه. انبساطی که در مقیاسِ میکروثانیه رخ میده. در نتیجه، موجی از فشار شدید موسوم به موج ضربه‌ای تولید میشه، این موج تفاوت بسیار زیادی با امواج صوتی عادی داره، چون به جای یک نوسان ملایم در فشار، اینجا با جبهه‌ای از فشار فوق‌العاده بالا مواجهیم که با سرعتی فراتر از سرعت صوت در هوا حرکت میکنه، گاهی تا چند برابر سرعت صوت. در این موج ضربه‌ای، نوساناتِ چگالی، دما و فشار به‌ اندازه ای بالاست که حتی مولکول‌های هوا موقتا تخریب و بازسازی میشند. این شرایط، باعث گسیل طیفِ گسترده‌ای از فرکانس‌های صوتی میشه، یعنی از فروصوت گرفته تا فراصوت که گوش انسان تنها بخشی از اون رو در قالب صدای شدید و لرزاننده درک میکنه. از این طرف، ساختار این امواج، غیرخطی هستند، یعنی انرژی اونها در طی مسیر مثل امواج عادی افت نمیکنه، بلکه میتونند تا کیلومترها ادامه پیدا کنند. در واقع، شدت بالای فشار و دانسیته‌ِ انرژی در این موج، باعث یک اثر دوگانه میشه، تخریب فیزیکی محیط و ایجاد صدایی فوق‌العاده بلند و ضربه‌ای که منشأ اون، همین شکست تعادل ترمودینامیکی لحظه‌ای در هوای اطرافه. تفاوت بین بمب اتمی و بمب هسته‌ای توی ادبیات عمومی، واژه های بمب اتمی و بمب هسته‌ای بعضی وقتا به ‌جای یکدیگه به کار میرند، اما از دیدگاه علمی این دو اصلا در سطح یکدیگه نیستند. بمب هسته‌ای اصطلاحِ کلی‌تریه که به هر نوع سلاحی اطلاق میشه که انرژی خودشو و از واکنش‌های هسته‌ای تأمین میکنه، حالا میتونه شکافت هسته ‌ای باشه یا همجوشی هسته‌ای، در حالی که بمب اتمی معمولا به سلاحی اطلاق میشه که صرفا بر پایه‌ شکافت هسته‌ای ساخته شده باشه. اما به لحاظ علمی تفاوت خیلی زیادی با هم دارند.  1.بمب اتمی بمب اتمی بر پایه‌ی شکافت هسته‌ایه. توی این فرآیند، هسته‌ی سنگینِ اتم‌هایی مثل اورانیوم-۲۳
اپیزود سی و ششم چکاوا،زنگ موبایل
2025/04/26
صدای زنگ نوکیا یادش بخیر، اون روزهایی رو میگم که هنوز دستمون به جای لمس کردن باید دکمه های موبایلو یکی یکی فشار میداد و تق تقش رو اعصاب هممون میرفت و انقدر کار هر روزِ هممون بود که به مرور عادی شد. گوشی نوکیا رو حتما همتون یادتون میاد، همون گوشیای خوش دست و جمع و جور که هممون کلی باهاش خاطره داریم، صدای اصلی زنگشو چی؟ یادتونه؟ از اون زنگ معروف Nokia Tune که همه جا می‌پیچید و دیگه نمادِ نوکیا شده بود بگیرید تا بقیه آهنگ‌هاش که همشون الان تبدیل به نوستالژی شدن. آهنگایِ زنگِ گوشیای نوکیا یه حسِ واقعی به آدم میداد، میدونید تکلیفمون باهاشون روشن بود و خیلی عجیب غریب نبودن. چون شرکتِ نوکیا همیشه به کیفیت صدای زنگاش اهمیت میداد و با دقت و وسواس زیادی ملودی هاشو انتخاب میکرد تا زنگ‌هایی داشته باشه که هم موندگار باشن و هم از این ور به دل همه بشینن. زنگایی که تو هر شرایطی به وضوح شنیده میشدن و یه جور حس خوب و دوست‌داشتنی با خودشون داشتن. فکر میکنم این حس اکثر صاحبای گوشی نوکیا باشه. نواهای معروف و موندگارش، مثلِ صدای زنگِ Nokia Tune که از رو آهنگی به اسم Gran Vals ساخته شده. اگه یادتون باشه کیفیت صدای نوکیا خیلی بالا بود و تا زنگ میخورد، صداش کل خونه و اداره رو بر میداشت. یکی از ویژگی های مهمش متنوع بودنِ زنگاش بود، آهنگا از سبکای مختلف موسیقی الهام گرفته شده بودند، از کلاسیک و جاز گرفته تا پاپ و این کار و برای صاحبش راحت میکرد، نوکیا همیشه یه گزینه مناسب واسه هر سلیقه‌ای رو داشت. اگه یکم ریز بشید احتمالا یادتون میاد که گوشی نوکیا، امکانِ تنظیم زنگای اختصاصی برای تماسا و پیامکا رو داشت و این امکان باعث میشد تا هر بار که گوشی زنگ میزد، بدون نگاه کردن به صفحه گوشی بفهمید که چه کسی تماس گرفته. از این طرفم با افکت‌های صوتی جذاب به زنگ‌هاش، تونست صداهایی ایجاد کنه که واقعا گوش‌نواز باشن. مثل افکت‌های صدا تو فضای باز یا صدای گیتار که همشون به جذابیت زنگ‌ها اضافه می‌کردند. حالا که اینا رو میشنوید احتمالا دلتون برای اون روزا و صدای زنگای گوشی نوکیا تنگ شده. میبینید تکنولوژی چقدر زود خودشو تبدیل به نوستالژی میکنه؟  
اپیزود سی و پنجم چکاوا،صدای آپارات
2025/04/17
صداهام مثلِ عطرها همیشه آدما رو به یه روزایی میبرن که پر از خاطره ها و حال و هوای خوبن، یه سری صدا تو جهان هست که با تولدشون سرنوشت خیلی از آدمو و هنرشونو مشخص میکرد. تا حالا صدای آپارات به گوشتون خورده؟ همون صدای خِش‌خِش که موقع رد شدنِ نگاتیو از حلقه‌ها و چرخ‌دنده‌های دستگاه شنیده میشه رو میگم؟ این صدا یه جورایی امضاِ سینماست و واسه خیلیا یادآورِ روزهای ابتداییِ فیلم ‌سازی تو جهانه. شاید پدربزرگای ما یادشون باشه زمانی رو که سالنای تاریک سینما با نور لرزون و چرخش آپارات زنده میشدن. قرن نوزدهم داشت سر میومد که سر و کله آپارات پیدا شد، زمانی که برادرای فرانسویِ لومیر فیلمای کوتاهشونو تو سالن‌های کوچیک نمایش میدادن. وقتی اولین نمایش عمومی فیلما سال 1895 برگزار شد، اونجا بود که صدای آپارات به خاطر عملکردِ مکانیکی دستگاه خیلی واضح به گوش مردم خورد. برادرای لومیر برای نمایشِ فیلمایی مثل خروج کارگرا از کارخونه، اولین بار از این دستگاها استفاده کردن. این صداِ واضح آپارات، بیشتر به سالنای کوچیک و خاموش اون دوران تعلق داشت، جایی که هر بار نگاتیو از مقابل لامپ میگذشت، یه صدایی به وجود میومد که بخشی از جذابیت تجربه تماشا بود. اگر بخوایم تخمین بزنیم، قبل اینکه نو بیاد به بازار و دوربینا دیجیتالی بشن، شاید صدای آپارات توی تاریخ سینما میلیون‌ها بار تکرار شده، چون هر فیلمی که روی نگاتیو ساخته میشد، بالاخره باید از این دستگاه رد میشد. جالبه بدونید، از زمانی که صدا به فیلم اضافه شد، یعنی سینمای صامت هم به تاریخ پیوست، این صداِ آپارات بخشی جدانشدنی از تجربه‌ی فیلم دیدن بود. حتی امروز، خیلی از فیلمبازا وقتی این صدا رو میشنوند، یه جوری این نوستالژی شیرین براشون زنده میشه. جذابیت ماجرا اینجاست که این صدا در کنارِ اینکه بخشی از تکنولوژی اون زمان بود، تازه به یه عنصر حسی هم تبدیل شد، مثل عطرِ دفتر و کتاب قدیمی که آدمو به گذشته میبره. اگه به شما بگیم که به صدایِ یه آپارات واقعی گوش بدید، حتی اگه تو اون زمان زندگی نکرده باشید، قشنگ میتونید حس کنید که دارید تاریخ رو لمس می‌کنید، باور می‌کنید، چون این صدای یکنواخت و جذاب هنوز زندست، اونم برای همه عاشقای سینما که دلشون برای این جادوی قدیمی تنگ شده. آپارات و صداش شاید حالا بیشتر به نوستالژی‌ پیوسته باشه، ولی هر بار که یادت میفته، انگار یه گوشه قلبتُ قلقلک میده. چون این صدا انگار جون داره، خودش قصه میگفت و تماشاگر و مینشوند جلوی پرده‌ی سینما، درست وسط یه دنیای خیالی. ولی حالا هر چقدرم دیجیتال و مدرن شده باشیم، باز انگار گاهی اوقات میخوایم برگردیم به همون صدا، همون حال ‌و‌هوا و دوباره مثل قدیما توی تاریکی سالن، با صدای تیک تیکِ نگاتیو، وارد دنیای جذابی بشیم که انتهاش معلوم نیست.  
اپیزود سی و چهارم چکاوا،تلفن چرخان
2025/04/10
پایه اید این بار با یه صدا و وسیله دیگه با هم خاطره‌بازی کنیم؟ پس بزنید بریم ما امروز رفتیم سراغِ همون تلفنای جذاب و نوستالژیکی که یه روزایی قلب تپندهِ خونه‌هامون بود. همون تلفنی که یه کُنجی رو روی میز یا کنار خونه واسه خودش پیدا میکرد و دست به کمر و مغرور میرفت تو قیافه که مثلا بگه من اینجام، کل اخبار فامیل و محله رو منم که رد و بدل میکنم. زنگش که میخورد، یه جوری صدای ررینگ ررینگ بلند میشد که انگاری خودشم از صدای خودش خوشش میومد. اگه یادتون باشه مامانامون همیشه چون دستشون بند بود با صدای زنگِ تلفن دستپاچه میپریدن سمتش و نفس نفس‌ زنون الو میگفتن ولی باباها که از سر کار برگشته بودن و تازه رفته بودن تو فاز استراحت، خیلی آروم با چهره‌ جدی گوشی رو برمیداشتن و با یه صدای ِشبه آلن دلونی میگفتن بله بفرمایید. یادتونه چقدر صبوری میکردیم برای چرخیدن حلقه هاش؟ همون حلقه‌ هایی که برای شماره گرفتن باید حوصله به خرج میدادیم که برگرده سر جاش تا بتونیم شماره بعدی رو بگیریم؟ صدای تیک تیک تیک چرخشِ شماره‌ها واسه خیلیا مثل یه موسیقی گوشنواز بود. وااای، ولی وای به حال کسی که اشتباهی شماره رو میگرفت و مجبور بود از اول همه رو تکرار کنه. راستی یادتونه سیم پیچ‌پیچی و بلندش چه کیفی داشت؟ موقع حرف زدن صد بار اونو دور انگشتمون میپیچوندیم و بازش میکردیم. اصلا به نظرتون چقدر این تلفنا بانیِ خبر خوب و بد، قهر و آشتی و عشق و عاشقی های یواشکی شدند؟ بریم دنبالِ بانی اصلیش جونم براتون بگه که این تلفن‌های قدیمی با صفحه شماره‌گیر چرخشی، به تلفن‌های گردون یا Rotary Dial Telephone معروفند. زحمت طراحیِ این تلفن باحال و بانمک و یه مخترع آمریکایی به اسمِ آلمن براون استروجر سال ۱۸۹۱ کشید. آقای استروجر که خودش یه کارآفرین و متصدی مراسم خاکسپاری بود، از این که اپراتورهای تلفن بعضی موقعه ها تماسا رو به رقیبش وصل میکردن، کلافه شده بود و تصمیم گرفت سیستم خودکاری طراحی کنه که شماره‌ها بدون دخالت به اپراتور وصل بشن، جالبه نه؟ اما شکل و طرحی که ما امروز می‌شناسیم، یعنی تلفن‌های شماره‌گیر چرخشی با دیسک گردون، دهه ۱۹۱۰ بود که کمپانی‌های تلفن‌سازی بِل سیستم و وسترن الکتریک زحمتشو کشید و کلی هم طرفدارداشت و تا همین اوایل دهه هفتاد خودمون و دهه نود اون ور آبیا، بیکار نموندن. حالا امروز دیگه این تلفنا جاشونو دادن به موبایلای لمسی و اپلیکیشن‌های چت، ولی اگه یه روز گذرتون به یکی از این تلفن‌های قدیمی افتاد، یه الو درست و حسابی مثل همون روزا بگید و واسه چند لحظه برگردید به دنیای شیرین گذشته، همون روزهایی که صدای زنگ تلفن هم فال بود هم تماشا.
اپیزود سی و سوم چکاوا،پادکست ناشنوایان
2025/03/18
اپیزود سی و دوم چکاوا،پیجر قسمت سوم
2025/02/22
بیمارستان فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدم‌های با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همه‌جا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر می‌کنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل. سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی به‌طور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همه‌ی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به‌ قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند . اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس دیر شدن و بد حال شدن مریضا نمیدویدند و لازم نبود دیگه دنبال هم بگردند. فقط کافی بود یکی از پرستارا دکمه‌ رو فشار بده تا یهویی صدای دلنشین و آرومِ عموما یه خانومِ خیلی خوش صدا، فضای بیمارستان رو پر کنه و مثلا بگه آقای دکتر تیلور به آی سیو. این پیجرایی که خیلی وقته از نظر خیلیا فراموش شده دوست همیشگی کادر درمانه و اصلا بخشی از فرهنگ بیمارستان‌ها به حساب میاد، چون هر بار که صداشون به گوش بقیه میرسه، یک نوع همبستگی و همکاری بین پرستاران و پزشکان برقرار میکنه‌ و میشه گفت که پیجرهای بیمارستان‌ها و صدایی که ازش میاد، به کادر درمان یادآوری می‌کنند که همیشه باید آماده‌ِ خدمت به دیگران باشیم. فرودگاه: ویس هواپیما گذاشته بشه تجسم کنید تو فرودگاه بین‌المللی تهران هستید، چمدون به دست آماده یه سفر هیجان‌انگیز شدید، یه یکی دو ساعتیم تو صف‌های طولانی و پیچیده‌ای که خدایی میشه تو نیم ساعت جمعش کرد منتظر موندید و از اونجاییم که شب قبلش از استرس خوابتون نبرده، یه فنجون قهوه اسپرسو تو دستتون گرفتید و نشستید رو یکی از اون صندلیای سفت و سرد فرودگاه و دقیقا همون لحظه که دارید موبایلتونو چک می‌کنید و خیالتون راحته که هنوز چند ساعت دیگم وقت دارید که سوار هواپیما بشید و چون از بیخوابی تو عالم خودتون غرق شدید، یهو صدای پیجر بلندگو به دادتون میرسه که میگه: توجه توجه: مسافران محترم پرواز تهران به استانبول، لطفا سریعا به گیت شماره ۱۷ مراجعه فرمایید همون لحظست که میخواد قلبتون از جاش کنده بشه، و از اونجایی که دچار اختلال زمانی شدید، قهوه‌ رو خورده نخورده میندازید تو اولین سطل آَشغال در دسترس و با استرس به سمت گیت میدوید. درسته بهتون یه شوک اساسی وارد کرد و به خاطر خوردن قهوه و بیخوابی همزمان ضربان قلبتون رفت روی صد و هشت، ولی حداقل از سفری که انقدر هزینش کردید جا نموندید. اینه قدرت پیجرها. ماجرا از اوایل دهه ۱۹۵۰ شروع شد، میشه گفت چند وقتی بعد از بیمارستان، شاید باورتون نشه، ولی این یه مسئله همیشه کلاسیک بوده و میمونه، اون موقع‌ها وقتی پروازها شروع میشد، یعنی داریم از هفتاد و خورده ای سال پیش حرف میزنیم، خیلی از مسافرا به موقع به پرواز نمیرسیدن، تو کافه‌ها و مغازه ها وقت‌کشی میکردن، باورتون میشه؟ هفتاد سال پیشم همینجوری بودن، با خودشون فکر میکردن هنوز وقت دارن و یه عالمه با خودشون راه میرفتند. این ماجراهای عجیبِ گم شدن و دیر رسیدن‌ها به گیت حسابی مسخره شده بود. تا جایی که مسئولای فرودگاه‌ گفتن ما باید یه راهی پیدا کنیم که همه مسافرا رو یه ‌جا با هم خبر کنیم، و دقیقا همون‌جا بود که پیجرها وارد داستان شدند. فرودگاه‌ها بعد بیمارستانا، البته با اخلاف زمانی کم، دومین مکانی بودند که از این سیستم استفاده کردن تا به مسافرا با یه صدای گرم و آرامشبخش ولی قدرتمند اطلاع بدن که کی و کجا باید باشن. این صداها، که معمولا پشت بلندگوهای فرودگاه می‌پیچید و مسافرا رو به خودشون میورد که تفریح که نیومدید، هوش و حواستون سر جاش نیست دوستان به خودتون بیاید که مسافرید و با احترام جمع و جور کنید خودتونو، این صداها انگار یه مامور ویژه بودن که مسافرا رو از موقعیت گیج و بی خیالی نجات میدادن. دقیقا مثل این بود که یکی دستشونو بگیره و بهشون بگه: عزیزم بدو که دیرت نشه، به گفته شاهدین ماجرا، بعضی وقتا انقدر لحن پیجرها صمیمی و آروم بود که آدما احساس میکردند دارند صدای یه دوست قدیمی رو میشنوند که داره بهشون میگه: پاشو، قرارمون این نبود. تازه این پیجرها نه فقط واسه اعلام پرواز، برای هزار تا چیز دیگم استفاده میشن. مثلا یه لحظه تصور کنید یه کیف پول تو سالن انتظار جا مونده یا یه بچه کوچولو دست مامانشو گم کرده. صدا می‌پیچه: مسافر محترم، کیف پول شما در بخش اطلاعات پیدا شده، لطفا مراجعه فرمایید یا پدر و مادر کودکی به اسم ماکان که لباس کرم و شلوارک لی پوشیده، لطفا به بخش اطلاعات تشریف بیاره، پسرتون اینجاست. پس این پیجرها دقیقا مثل یه فرشته نجات میمونند. یه لحظه‌ای که فکر می‌کنید همه چیز از دست رفته و پروازتون پریده، یا وقتی استرس دارید که یه چیزی گم شده، صدای گرم و مهربون پیجر به کمکتون میاد. هر فرودگاهی برای خودش یه قهرمان صوتی داره که مسافرا رو راهنمایی میکنه، جابه‌جا میکنه و کمک می‌کنه که همه چیز بهتر پیش بره. موخره پیجرها شاید مثل یک تکنولوژی قدیمی به نظر بیایند، اما نمیشه منکر شد که هنوز هم بخشی از خاطره های روزمره و لحظات کوچیک ما هستند. صدای بلند پیجرهایی که خبر از تخفیف‌های لحظه‌ای، پروازهایی لحظه آخری، یا حتی دکترهایی که باید خیلی سریع به اورژانس برند، همه و همه بخشی از زندگی ما بوده‌ و شاید هنوز هم باشند. این کوچولوهای بی‌ادعا که پشت میکروفون‌ها و بلندگوها پنهون شدند، ما رو از دست اخبار حیاتی نجات دادند، به ما فرصت دادند که سریع‌تر به مقصد برسیم، یا حتی باعث شدند که با لبخند به ظرفِ تخفیف‌های جذاب فروشگاه‌ها بریم. شاید دیگه در اکثر جاها موقعیتشون رو تکنولوژی‌های جدید گرفته باشند، اما پیجرها همیشه مثل یک دوست قدیمی که گاهی سر و کلشون به موقع پیدا میشه، برای ما جایگاهشون محفوظ میمونه.
اپیزود سی و یکم چکاوا،پیجر قسمت دوم
2025/02/13
ناجی های پشت میکروفون بیایند قبل اینکه بریم سراغ مکانِ مهم بعدی، ببینیم این خوش اخلاقای عزیز که پشت میکروفونا خیال ما رو راحت میکنند، باید چه ویژگی و مهارت هایی داشته باشند؟ اونا که پشت بلندگو حرف میزنند، اینجوری بگم که انگار قهرمان‌های نامرئی دنیای عمومی‌ هستند. فکرشو بکنید، صدای اونا اولین چیزیه که شما رو راهنمایی میکنه توی فرودگاه، استادیوم، فروشگاه، یا حتی بیمارستان از گیجی در بیایید و تکلیفتون روشن بشه. اگه اونا نبودن، احتمالا نصف مسافرا پروازشونو از دست میدادن، تماشاگرا یه جاهایی از بازی جا میموندن، یا مهم تر از همه مریضا درمانشون به تأخیر میفتاد. حالا این افراد فقط صداشون نیست که اهمیت داره، اونا باید ترکیبی از حرفه‌ای‌گری و خوش‌صدایی داشته باشن. یه صدای آروم و مهربون که توی شرایط استرس‌ زا مثل بیمارستان بتونه جو رو کنترل کنه و واضح و روشن، پرستارا و دکتر ها رو هدایت کنه که به کدوم بخش برند، یا یه صدای جدی و مطمئن که توی فرودگاه بهت بگه پروازتون داره میره و آخرین اعلامیه که بهتون میشه، یا حتی یه صدای پرشور توی استادیوم که باعث بشه از ته دل فریاد بزنی وقتی تیم مورد علاقت گل میزنه. وظایفشون چیه؟ بی‌اغراق بگم، مثل واسطه بین واقعیت و خیال‌انگیزترین لحظات زندگی روزمره‌مون هستن. چون باید با یه لحن درست و به‌موقع، اطلاعات مهم رو به گوش‌های مردم برسونند و البته، باید آماده هر چیزی باشن، مثلا ممکنه یه روز لازم باشه اعلام کنند، تخفیف فوق‌العاده تو فروشگاه، چند وقت بعد برن تو بیمارستان و اعلام کنند خانم دکتر موحدی به اتاق عمل. اما فقط لحن و صدای خوب کافی نیست، ویژگی‌های خاصی هم لازمه. اول از همه باید کنترل بالایی روی صداشون داشته باشند. یعنی حتی وقتی یه موقعیت اضطراری پیش میاد، باید آروم، شفاف و قاطع باشند. صدای اون‌ها نباید کسی رو سردرگم کنه، باید یه حس اطمینان و اعتماد به افراد بده. بی تعارف بگم یعنی باید به جای هول کردنشون، کاری کنند که آدما خودشونو جمع و جور کنند و بفهمن اصلا چه خبره. باید بتونن لحن خودشونو با موقعیت‌های مختلف تطبیق بدن. مثلا توی یه فروشگاه، صدای پرانرژی و دوستانه لازم داریم، توی بیمارستان، صدای ملایم و دلسوز برای همراه مریض ولی مطمئن برای کادر درمان. توی فرودگاه، صدای جدی و بدون حاشیه لازمه. خلاصه بگم براتون که صدای عزیزایی که کارشون پیج کردن آدماست باید ترکیبی از وضوح و شفافیت، آرامش و مطمئن بودن، قدرت و قاطعیت داشتن در لحن، گرم و دوستانه حرف زدن و داشتن آوایی پر از ریتم و آهنگ باشه راه آهن: صدای قطار بیاد   فرض کنید یه روز شلوغ و بارونی، حالا صدای برعد و برق بارون میاد، شمام تو ایستگاه راه‌آهن وایستادید‌، منتظر قطارتون هستید که قراره شما رو به یه سفر طولانی برسونه. صدای چرخ‌های قطارهایی که از دور دارند نزدیک میشن رو میشنوید و مسافرایی که از بیرون اومدن ولی چتراشونو نبستن و نوکِ چترشون داره میره تو چشمتون، چون دارند بلیطاشونو با چتر تو دستشون چک میکنند. ولی از اونجایی که پروسه هر اتفاقی تو ایران خیلی به نسبت جاهای دیگه طول میکشه، همه چی خوب پیش میره تا وقتی که متوجه میشید وای نه، باید سریع به قطار برسید و به ایستگاه اصلی برید، شما تو این شلوغی، با این همه سر و صدا و بارون و چمدون این داستانا، از طریق پیجرها فهمیدید که وقتش شده. حالا تصور کنید اگر پیجرها نبودن، چه فاجعه‌ای میشد؟ خیلیا شاید از قطارشون جا میموندن، یا حتی اصلا نمیفهمیدن قطار کی حرکت می‌کنه. پیجرها رفیق نجات‌بخش راه آهن   پیجرها توی راه‌آهن یه نقش خیلی کلیدی و مهم داشتند و این نقش دوباره به اوایل دهه ۱۹۵۰ برمیگرده. اون روزا سفر با قطار یکی از اصلی‌ترین روش‌های حمل‌و نقل بود دیگه و مردم زیاد از قطار برای سفرهای بین شهری استفاده میکردن، ولی خب یه مشکلی وجود داشت، ایستگاه‌های راه‌آهن پر از آدم‌هایی بود که همیشه منتظر اعلام ساعت حرکت قطار بودند، خیلیا وقت از دستشون در میرفت یا گاهی اوقات اطلاعات اشتباهی به دست میوردن. اینجا بود که مدیرای راه‌آهن، مثل اون مهندس‌های نابغه که فکرشون همیشه تو کاره، به این نتیجه رسیدن که آقا، چرا از پیجرها استفاده نکنیم که همه ‌رو به قطارشون برسونه؟ و اینجوری بود که پیجرها به ایستگاه‌های راه‌آهن اومدن. نقل قول شده که اولین بار توی یه ایستگاه معروف تو لندن، سیستم پیجرها شروع به کار کرد. اونا با استفاده از بلندگوهای بزرگی که توی کل ایستگاه پخش میشدن، به مسافرا اعلام میکردن که قطار به مقصد منچستر داره آماده حرکت میشه، و اگر حواسشون پرت بود یا توی مغازه‌های اطراف ایستگاه داشتند از خوراکی‌های خوشمزه لذت میبردند، اون پیجر بلند و شفاف صداشون می‌کردکه دوست من، عجله کن، خوردن و خرید کردن باشه واسه بعد چون قطار داره حرکت می‌کنه پیجرها خیلی زود به راه‌آهن‌های سراسر دنیا راه پیدا کردند. از نیویورک تا توکیو، دیگه ایستگاه‌های قطار بدون این صداها غیرممکن بود که بتونن نظمو حفظ کنند. پیجرها با صدای بلند به مسافرا یادآوری می‌کردند که زمان حرکتشون رسیده و باید سوار بشن. انصافا قشنگ نیست؟ وقتی شما تو سالن انتظار نشستید و دارید با موبایلتون بازی می‌کنید، یهو اون صدای دلنشین میگه: مسافرای عزیز، قطار سریع‌السیر به مقصد شیراز در حال حرکت از سکوی شماره ۳ هست، لطفا سریعا سوار بشید. این صدا به نوعی مثل یه دستیار شخصی عمل میکنه که جلوی جا موندن شما رو میگره و ما بازم بهش میگیم فرشته نجات صوتی. استادیوم : صدای تشویق بذارید فکر کنید شما وسط یک بازی هیجان‌انگیز فوتبال تو استادیوم هستید، یه روز جمعس رفتید دربی، همه جا پر از انرژی و تشویق و صداست، تماشاگرا انرژیاشونو جمع کردند یه جا دارند تخلیه می کنند. تشویق‌ها داره به اوج خودش میرسه و یه نفر خیلی زیر زیرکی از جایی که به نظر خودش اصلا دید نداره، وسط زمین ترقه مینداره که یهو یه صدایی از بلندگو به گوش همه میرسه و میگه: تماشاچی عزیز در ردیف ۳، صندلی ۱۵، لطفا به ورودی شماره ۴ مراجعه کنید، حیرت زده و آبرو رفته، با زبون بدنِ کاملا انکاری، هی دستشو میذاره رو قفس سینش به مامورای پایین که دارند علامت میدن میگه من، منو میگید؟ دقیقا اینجاست که قدرت جادویی پیجرها و دوربینایی که یواشکی دید میزدن خودشونو نشون میدند. پیجرهای استادیوم، مثل نبضِ پنهونِ این فضاهای بزرگ و پرهیاهو میمونند، حالا بیایید ببینیم این پیجرهای دوست‌داشتنی چطور وارد این مستعطیل سبز شدند و چه نقشی رو توی استادیوم‌ها بازی می‌کنند. تاریخچه پیجرها تو استادیوم‌ها به اوایل دهه ۱۹۶۰ برمیگرده که واسه اولین بار توی بعضی استادیوم‌های مدرن آمری
اپیزود سی ام چکاوا،پیجر قسمت اول
2025/01/29
اپیزود سی ام چکاوا ،پیجر (قسمت اول) پیجرها، ناجی های پشت میکروفن هستند که هیچوقت نامی از آنها برده نمی شود. آنها رسالت بزرگی دارند و آن هم همراهی و راهنمایی میلیون ها انسان است. اما بعضی جاها نقش آنها حیاتی تر است و صدایشان جان انسان ها را نجات می دهد. جایی مثل بیمارستان! در این اپیزود درباره تاریخچه پیجر صحبت خواهیم کرد، به مکان هایی که پیجر در ان حرف برای زدن دارد اشاره میکنیم و خاطراتی در این باره خواهیم شنید. اگر شما هم علاقمند به دنیای صداهای خاطره ساز هستید، این اپیزود را از دست ندهید.   مقدمه دوستان همین اول ماجرا یهویی بی مقدمه اجازه بدید ببرمتون به روزای خیلی خیلی قدیمی تو آمریکا، همون روزایی که سینماش حتی کلاسیکم نشده بود، دیگه خودتون ببینید چه قدیمی، روزایی که هنوز نه اینترنتی بود نه حتی یه موبایلی واسه یه زنگ زدنِ ساده. یه لحظه تصور کنید توی یه بیمارستان شلوغ پلوغ وایستادید، حالا برای اکشن شدنِ تصورتون جنگم باشه، همه دور و برتون دارن می‌دون، یکی داره پروندها رو روی دستش میبره برگه ها داره میریزه، یه پرستار داره میدوهِ سمت اتاق عمل، یکی پشت میزِ پذیرش تلفنی داره دعوا میکنه صداش کُلِ طبقه اول و برداشته، از اونور دکترا توی راهرو دارن میخورن بهم که مریضا تلف نشن، یه دفعه توی این شلوغی و جنجال، صدای یه بوق کوتاه چند ثانیه ای ولی با صدای بلند میاد که یهویی همه رو میخکوب می‌کنه، دیدید فیلم استاپ میکنید، انگار اون لحظه دنیا واسه چند ثانیه وایمیسه تا همه گوشاشونو تیز کنند بفهمند چه خبره؟ آفرین درست حدس زدید، این بوق همون پیجر معروفه، پیجری که با اون صدای کوچیک و بامزش، میتونه یه بیمار رو از خطر مرگ نجات بده، یه خلبان رو سریع به برج مراقبت خبر کنه یا نذاره مسافرایی که از ترس دیر شدن تا صبح خواب به چشماشون نیومد از سفر جا بمونند یا باعث بشه یه قطار به موقع حرکت کنه. خدایی فکرشو بکنید، یه دستگاه کوچیک و ساده به همین راحتی میتونه سرنوشت لحظه‌ها و آدماشو عوض کنه. توی روزگار ما، نمیگیم همه ولی شاید بعضی از آدما حتی اسم پیجر رو نشنیده باشن. خیلی‌ها موبایل‌های شیک و لوکس و خفنشونو در میارن، یه لبخندِ ژکوند میزنن میگن: پیجر چیه دیگه؟ ولی اگه یه فلش بک بزنیم و قصه رو از اولش بشنویم، متوجه میشیم که بله همه چی از روز اول همینجوری هلو برو تو گلو نبوده و همین دستگاه کوچولو، یه دوره طلایی توی تاریخ ارتباطات رو سکو اول با افتخار وایمیساد، چون ناجی بود و آدما و حتی زمان و مکانو نجات میداد. از اونجایی که فعلا سفر به مکان بد گرون شده و خیلی در دسترس نیست، پس مثل همیشه بزنید بریم با هم سفرِ زمانی داشته باشیم به دنیای پیجرها، از بیمارستان تا فرودگاه، از فروشگاه‌های شلوغ تا استادیوم‌ها و حتی ایستگاه‌های راه‌آهن. قصه ای که نه فقط تکنولوژی، که دنیای ارتباطاتو زیر و رو کرد.   تاریخچه‌ پیجر: آلفرد جی گروتر، مخترع پیجر یا استاد بوق‌های آینده‌دار   به شکل مشخص و تکلیف روشن اسم اولین کسی یا کسایی که پای این عزیزِ کار راه بنداز و کشیدن وسطِ زندگیایی مردم هنوز معلوم نیست و اینجوری که تاریخ و شواهد زنده میگن اولین پیجر یا شِبه پیجر سال 1921 توسطِ گروهِ ارتباطات رادیویی پلیس دیترویت ساخته شد و واسه استفاده توی بیمارستان‌ها و نیروهای اورژانسی طراحی شده بود و هدفشونم اطلاع‌رسانی سریع به پرسنل بود. اما خب ما دنبال اصلِ کاری میگردیم، اونی که با هوش و مهندسیِ ذهنیش کار یه ملت که نه یه جهانو راه انداخت. دیدید هر جای تاریخ ورق میزنیم، یه زحمتیش بالاخره افتاده گردنِ یکی؟ داستان پیجرها به شکلِ درست حسابی به سال ۱۹۴۹ برمیگرده، وقتی که یه مهندس خلاق به اسم آلفرد جی گروتر، تصمیم گرفت دنیا رو با یه بوق کوچولو ولی خیلی مهم زیر و رو کنه، حالا فکر کنید، اون زمان همه توی دنیای تکنولوژی سرشون گرمِ رادیو و تلگراف بود، ولی آلفرد به یه چیز متفاوت و خاص فکر میکرد، احتمالا با خودش گفته: چرا ما نتونیم یه دستگاهی بسازیم که فقط بوق بزنه ولی کل زندگی یه نفر رو تغییر بده؟ همین‌جا بود که جرقه اختراع پیجر مدرن زده شد. آلفرد یه دستگاه کوچیک ساخت که میتونست به آدما پیام بده و اونا رو خیلی سریع و با صدای بلند و واضح با خبر کنه، مثل یه جور پیام فوری. حالا شاید اون زمان مردم وقتی دستگاه رو دیدن، فکر کردن آلفرد شوخی میکنه، ولی نه، استاد خیلی جدی بود، اون نه تو تخیلاتش، تو ذهنش و دو دوتا چهارتاش به دنیای مدرن فکر میکرد، به بیمارستان‌ها، فرودگاه‌ها، حتی ایستگاه‌های راه‌آهن؛ چون همه جا این پیجر میتونست زندگی رو راحت‌تر کنه. اولین مدلِ پیجر آلفردِ باهوش، تو سال ۱۹۴۹ البته هنوز بین علمایِ مورخِ گوگل اختلافه که 1949 بود یا 1950 که به بازار اومد و کم‌کم توی بیمارستان‌ِ کورنلِ نیویورک استفاده شد. البته این بوق کوچولو فقط بوق نبود، کلی موج جدید توی دنیای ارتباطات راه انداخت و به ‌خاطر اختراعش، آلفرد به یه جور قهرمان تکنولوژی تبدیل شد، ولی خیلی‌ها نمی‌دونستن که همین پیجر قراره توی چند سال آینده کل سیستم ارتباطی دنیا رو تغییر بده. اصلا شاید جالب باشه بدونید که آلفرد با این اختراعش در واقع پایه‌گذارِ دوره‌ای شد که مردم برای پیام‌های فوری دیگه نیازی به تلفن نداشتند، چون این پیجر کوچیکِ دو سه مدله، راهشو باز کرد تا صد، صد و خورده ای سال بعدش، تو موبایلمون تکنولوژی‌های امروزی مثل پیام‌های فوری و نوتیفیکیشن‌های بیاد، جونم بگه براتون همونایی که میبینید ولی به روی مبارک نمیارید، بله همونا پس وقتی دفعه بعد گوشیتون یه بوق کوچیک زد و از این پیامای فوری و نوتیفیکیشنا اومد، یه لبخند بزنید و یه خدا بیامرزی برای آلفرد جی گروتر بگید. بیمارستان   فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدم‌های با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همه‌جا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر می‌کنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل. سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی به‌طور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همه‌ی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به‌ قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند . اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس د
اپیزود بیست و نهم چکاوا،شهر قصه (قسمت چهارم)
2024/11/27
اپیزود بیست و نهم چکاوا ،شهر قصه(قسمت چهارم) بررسی فیلم سینمایی شهرقصه، اثر منوچهر انور، با اقتباس از تئاتر موزکال بیژن مفید! با حضور استاد مجید مظفری در مصاحبه اختصاصی با چکاوا. این قسمت آخر از مجموعه اپیزودهای شهرقصه هست. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم: ۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه ۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن ۳. موسیقی نمایش شهرقصه ۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! بند 350 اوین میزبان شهر قصه بیژن مفید  بعد از چهل و اندی سال در زمستان ۱۳۹۱ نمایش شهر قصه در اوین توسطِ یاشار دارالشفاء با همراهی تعدادی از زندانیان در بند ۳۵۰ زندان اوین اجرا شد. او در یک اقدامی جمعی  تصمیم گرفت تا دوباره ابن نمایش و روی صحنه ببره و از آنجا که نواختن سه‌تار را هم در زندان یاد گرفته بود، اسباب همه چیز برای ساخت یک نمایش نوستالژی و دل نشین فراهم بود، دارالشفاء بعد از اجرای نمایش با انتشار یه متن، ماجرای روی صحنه بردن نمایش رو از ایده اولیه‌ تا اجرای نهایی توضیح داد. ولی جالب ترین اتفاق روی صحنه بردن این نمایش در زندان بود و خیلی از تحلیلگران این حرکت را یک حرکت تاریخی نامیدند. موفقیت در خارج از مرزها از این نمایش بعد از اجرا در جشن هنر شیراز، توسط کارگردان های اروپایی، آسیایی و آمریکایی زیادی استقبال شد و بیژن مفید تصمیم گرفت تا این نمایش رو خارج از مرزهای ایران و برای سرزمین های دیگه به نمایش بذاره، تئاتر شهر قصه در فرانسه و آمریکا روی صحنه رفت و با استقبال عجیبی از سمتِ خارجی ها چه عوام و چه خواص مواجه شد. این از هنر والا و ظریف بیژن مفید نشعت میگیره، هنرمندی که زبون هنر و خوب میشناسه و تا میتونه برای فهموندش به بقیه تلاش میکنه، حتی اگه اون آدما با فرهنگ و هنر و سنت مملکتت آشنا نباشن. اصلا اصل هنر، به این که بتونی مفهومی که تو ذهنت داری رو به بهترین حالت ممکن به مخاطب انتقال بدی، و بیژن مفید در این مورد نظیر نداشت. نمایش بزک نمیر بهار میاد و شاپرک خانم همه ما میدونیم که سیاست یعنی دیدن لایه های پنهانی در مسائلی که همه عوام به اون توجه نمی کنند و به راحتی از کنارش میگذرند. اما بیژن مفید دقیقا روبه روی این داستان قد علم کرده بود و در زمانی که تقریبا نه مردم سیاست زده بودند و نه محیط، حداقل به شکل ظاهری رنگ و بوی سیاست نداشت، چیزهایی رو میدید که کمتر کسی متوجه اون میشد. قصه شاپرک خانم، داستان شاپرکی رو روایت میکنه که تو یه انباری گیر کرده و اسیر عنکبوت میشه و شرط رهایی شاپرک از دست عنکبوت، شکار حشره های دیگست که شاپرک از انجام اون عاجزه. قصه بزک نمیر بهار میاد هم قصه درویس و بزی رو روایت میکنه که باد و طوفان اونا رو از هم جدا می کنند و دوریش قصه ساعت ها دنبال بز میگرده تا به کاخ حاکم میرسه و میبینه که سر بزش رو بریدند و تناول می کنند. اگه به همین خلاصه های کوچیک داستانی دقت کنید، متوجه هوش و خلاقیت بیژن مفید و ارتباط بین سیاست و هنری که در ذهنش به تلاقی میرسوند میشد. دنیا به این مرد خلاق، وقت کافی و زیادی برای اینکه هنرش به نمایش بذاره نداد و در 21 آبان سال 63 ، وقتی که فقط 49 سال بیشتر نداشت، راهش رو از زمین جدا کرد و برای همیشه به ابدیت رفت.  عشق به هنر و دوری از سرزمینش فقط برای بیژن افسردگی به جا گذاشت و اون رو از جامعه هنر ایران و جهان گرفت. بنیاد بیژن مفید جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که از نوجوونی یار غار بیژن بود و درک زیادی از هنر و تفکر اون داشت، تصمیم گرفت تا بنیادی به نام بنیاد بیژن مفید راه اندازی کنه و در اون تمام آثار بیژن مفید، از نمایش تئاتر تا نمایش رادیویی، از کتاب تا فیلمنامه و قصه، از نقد ها تا پشت صحنه های کارهای اون رو جمع آوری و ارائه کند. آثاری که شاید امروز ارزششون از هر اثر هنری، بکر و ناب تر باشه و بیژن مفید براشون تاریخ انقضایی در نظر نگرفته باشه. بعضی قصه ها در جهان هستند که فقط قابلیت قصه بودن و موندن و ندارن و میتونن در هر مدیومی درخشان و تاثیرگذار باشند و این قصه معروف و بی نظیر، از همین دست است. قصه ای که با نگاهی کاملا عمیق، شناخته شده و موشکافانه، به نقدِ جامعه ای میپردازه که به هیچ وجه تصمیم به اصلاح خودش نداره و در باورهای خرافی، مستبدانه و قدیمی خودش غرق شده. میشه مطمئن گفت که بیژن مفید، در کنار یک نمایشنامه نویس، نویسنده و موزیسین قهار، یک جامعه شناسِ هوشمند و متفکر بوده که نوشته هاش هم مادرِ زمان خودش بودند و هم تا امروز تازه و بکر و ناب باقی موندند. اگه فرصت کردید نگاهی به این نمایش قدیمی بندازید و در عین حال تازه و خوش فکر در اینترنت بزنید، تا ببینید که چقدر هنرمندهای قدیمی از زمانی که میزیستند جلوتر زندگی میکردند.
اپیزود بیست و هشتم چکاوا،شهر قصه (قسمت سوم)
2024/11/13
اپیزود بیست و هشتم چکاوا ،شهر قصه(قسمت سوم) شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم: ۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه ۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن ۳. موسیقی نمایش شهرقصه ۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! در متن ابتدایی، بیژن مفید، شروع نمایش رو از همون اتل متل مشهور و خرِ خراطی می‌کرد، بز، بزازی می‌کرد. اسب، عصاری می‌کرد. فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست شروع می‌کرد و بعدش می‌رسید به داستان خاله سوسکه و آقا موشه، اما در نهایت، نسخه انتهایی شهر قصه که بعدها با موضوع تراژدی فیل تغییر میکنه، موردی بود که مفید بعدها به شهر قصه اضافه کرد و به طور کلی ماجرای فیل خط اصلی و دراماتیک قصه شد. این رویه و تغییر داستان، در طول سه سال تمرین نمایش  رخ داد. جمیله ندایی همسر بیژن مفید که نقشِ قصه گوی شهر قصه رو به عهده داشت. پرده اول نمایش که به معرفی حیوونا و کسب و کار و حال و احوالِ روزانشون میگذره و کلاسِ درسِ معروفی که با حضور استاد روباه و شاگرداش هر روز برگزار میشد. بیژن مفید نویسنده و کارگردان اثر، خودش نقشِ روباهِ معلم و شتر نقال رو بازی میکرد و بهمن مفید هم نقش خرس رمال و بُز بزار و  در نهایت هومن مفید، برادرِ ته تغاری نقشِ موش عاشق رو به عهده داشتند. پرده دوم نمایشنامه با تک‌گویی خرِ قصه شروع میشه و تا آخر با لحنی غنی و کتابی که برگرفته از لحنِ مردم عادی کوچه و بازارِ ادامه پیدا میکنه. و در این قسمتِ  نمایش ما شاهدِ قصه خاله سوسکه هستیم که روایت کنندهِ یک جامعه سنتی و مرد سالاره. قصه دختری هست که از آزارها و سرکوفت‌های خونه پدری به تنگ اومده و به ناچار راهی بازار میشه تا با مردی که مطابقِ میل خودش هست ازدواج کنه، غافل از اینکه در بین راه مردهای زیادی با رفتارها و خلق و خوی های مختلفی میبینه که در حقیقت فرقی با پدرش ندارند. از اونجایی که روزمرگی در وجود انسان تنیده شده و تا زمانی که خودش نخواد ازش رهایی پیدا کنه، همراهِ اونه، توی پرده سوم نمایش هم گریزی به این مسئله زده شده،، به شکلی که روایت‌گرِ بی‌هویتی آدم ها‌ست و در این شهر غریب قصه، فیل نماد کَسیهِ که مردم شهر رو از روزمرگی و تکرار حتی برای مدتی کم رها میکنه. قصه گو از ابتدای قصه در موردِ حیوون هایی مختلفی صحبت میکنه  که هر کدومشون مشغولِ کاری هستند، تا این که دمِ غروب، فیل که  گذرش به اونجا میفته از بدِ روزگار، موقعی که میخواد آب بخورع میفته و دندونش میشکنه. پرده آخر یا پرده چهارم که مهمترین پرده این نمایش و در ادامه پرده سومه، به روند جریانِ  کاغذ بازی ها، رشوه‌ خواهی ها و رشوه‌ دهی هایی که هر روز در جامعه اتفاق میفته میپردازه،  و فیلی که حالا دندونش شکسته و کارش دست هزار نفر افتاده تا مشکلش حل بشه اما، بعد از دیدن چهره واقعی مردم و نابودی شخصیت ها، باروها و اعتقاداتش، به یک پوچی و بی هویتی رسیده که حتی دیگه اسمش فیل نه، که منوچهره. نمادِ شخصیت ها شاید براتون جالب باشه بدونید، در شهر قصه ای که سرآغازش بعدها، مقدمهِ همه قصه های کودکی ما شد، هر نقش، نمادِ چه جور شخصیته و به کی تشبیه شده و راوی قصه با شناسوندنِ هر کدومشون، قصد داره تا ما رو با چه دنیایی مواجه کنه.  توی این نمایش استعاری ،  با وجود اینکه اسم بعضی از شخصیت ها، به همراهِ کسب و کاری که دارند در ابتدای قصه اورده میشه اما در نمایش نقشی ندارند و اثری از اون ها نیست. شاید دلیلِ این اتفاق تعمدی باشه و نیت سناریست و کارگردان این باشه که به مخاطب این مفهوم رو انتقال بده که لزوما همه افرادی که در یک جامعه کنار هم زندگی میکنند، تاثیری روی زندگی هم ندارن یا به بیان ساده تر اصلا کاری به کار هم ندارند. برای مثال ما توی قصه اسم خرگوشی رو میشنویم که برنج فروش بود و رزازی میکرد، شونه به سری که موهاشو شونه میکرد، خروسی که سخنرانی میکرد، قورباغه ای که غواصی میکرد، دارکوبی که نجاری میکرد و مورچه ای که کمر ملخ و از وسط نصف میکرد، به لحاظ منطق روایی در قصه، هر کدوم از این شخصیت ها مشغول کاری هستند و دارن روزی خودشون رو یه جوری در میارند، اما آیا حرفه اینا تاثیر مستقیم روی زندگی مردم شهر یا شخصیت های اصلی قصه داره، برای مثال مورچه ای که منتظر اینکه یه دونه سر راهش باشه یا با مردن یه حشره بتونه آذوقه چند روزش رو انبار کنه، شخصیتی هست که سر به زیره و سرش تو کار خودشه و به زندگی کسی کار نداره، قورباغه ای که غواصه، سرش زیر آب گرمه و موجودات رو خشکی مسئله زندگیش نیستند. خرگوش رزاز هم گوشه دخلش مشغول فروختن برنجش و خبلی با مردم پر هیاهو شهر قصه حشر و نشری نداره، خروس علی رغم سخنرانی و پر سر و صدا بودنش از سمتِ مردم شهر قصه جدی گرفته نمیشد، شاید سخنرانی هر روزش تکرار مکررات شده بود. حتی دارکوبی که نجاری حرفه اصلیش بود اما جز در اوردن صدای چوب و تخته علاقه نداشت صدای کَسِ دیگه ای رو در بیاره، کلاغی که تو تموم قصه ها حرفه ثابتش سخن چینیه، با وجود شخصیت های دهن لق دیگهِ داستان، این بار از رو دوشش برداشته میشه.    اما شخصیت هایی که حضور محوری و موثری توی داستان دارند، خرسه، که در ابتدای قصه با شغل رمالی یا همون فالگیری، به تماشاگرا معرفی میشه، خرس نماینده خرافات است، از اونجایی که شتر علی رغم بی خیال و آروم بودنش، همیشه در حالِ حرکته، نمادِ فردی صنعتگرِ و اهلِ کسب‌و  کارِ بود و نماد مالی میکرد، که به خاطر شرایط نا مساعد، مجبورِ بود هر روز شغلش و عوض کنه، طوطی که همیشه تو همه داستانها معروف به آواز خونیه، شاعر شده بود و شعر میگفت. روباه قصه که رِند بود به مُلا تشبیه شده بود و به بچه ها درس عربی میداد، خَر تو تموم قصه ها از اول، به موجودی تشبیه شده بود که نمیفهمه ولی اینجا خراطی میکرد و با چوب وسیله درست میکرد و کارآمد بود، میمون توی این شهر نمادِ طبقه روشن‌ فکرِ جامعه بود و صبح تا شب می رقصید. سگی که همیشه به داد آدما میرسه اینجا عطار بود و سَمبل کسی که به بقیه دوا و دارو میداد. ولی موشِ این شهرِ قصه، هیچ کاری نداشت، فقط و فقط عاشق شده بود؛ عاشق خاله سوسکهِ خسته از زندگی سنتی، که در بیرون از خونه دنبالِ کسی میگشت که با همه فرق داشته باشه.. شاید مهمترین شخصیت توی این شهر شلوغ، فیل بود، فیل، نمادِ شخصیتی ساده و بی آزار، مثل بعضی از افرادِ جامعست، که کارش به حیوونای شهر افتاده و از آزار و اذیت هاشون به موجودی تبدیل میشه که هویت خودشو فراموش میکنه. بیژن مفید نویس
اپیزود بیست و هفتم چکاوا،شهر قصه (قسمت دوم)
2024/10/30
اپیزود بیست و هفتم چکاوا شهر قصه(قسمت دوم) شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم: ۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه ۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن ۳. موسیقی نمایش شهرقصه ۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! جامعه شناسی و شهر قصه اگه بخوایم این نمایش رو به شکل جامعه شناسی بررسی کنیم و با فضای اون روزهای ایران، که تازه مردم داشتند از دالانِ ذهنیِ تنگ و تاریک شبه سنتی بیرون میومدند بسنجیم، باید گفت که این نمایش در درست ترین زمان ممکن یا همون زمانِ طلایی معروف نگارش شد و به اجرا در اومد. جامعه ایران با هر شکل از حکومتی، خصوصا در ششصد هفتصد سالِ پیش، با یک نامتعادلی بین سنت و مدرنتیه درگیره و عموما افراد نمیتونند بالانس خوب و درستی بین این دو اصل مهم پیدا کنند، یعنی اصطلاحا یا از این ور بوم میفتند، یا از اون ور بوم. ساختارِ بیرونی جامعه در دهه چهل و پنجاه هجری، از بافتی سنتی به شدت تبدیل به بافتی مدرن شده بود، که در کنار لذتی که مردم از این تغییر میبردن اما متقابلا دچار یک تردید و سردرگمی شده بودند، چرا که با ارزش های دیکته شده و کلاسیک اونها تفاوت  زیادی داشت. و داستان شهرِ قصه از همین تغییرات و تناقض ها صحبت میکنه. نمایش با اینکه از سنت های قدیمی و رایج حرف میزنه، اما یک نمایش تا ابد مدرنه، نمایشی که هنوز هم شنیدش بعد از پنجاه و اندی سال تازگی داره و به ریز ترین و ظریف ترین نقطه ضعف های جامعه ای با این تفسیرات اشاره میکنه. و باید گفت که مهمترین ویژگی این تئاتر و یا قصه، اینه که در تاریخ گیر نمیکنه و مثل غزلِ حافظ میمونه که در هر دوره ای قابل تعمیم دادن به هر برهه ای از زمانه. شهر قصه نمایشنامه ای مدرنه، که ارزش های اجتماعی رو به لحاظ تجزیه، هدف گرفته و در رابطه با این ارزش ها حرف میزنه، یعنی اگه درک سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رو از این نمایش حذف کنیم، عملا چیزی باقی نمیمونه. تمامِ این حساسیت ها و دغدغه ها باعث شد تا این مرد هنرمند به فکرِ ساختِ نمایشی به اسم شهر قصه بیفته. جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که در سال 1344 همسفرِ زندگیِ مشترکِ هم شدند، نقل کرده که: نمایشِ شهر قصّه ، اول به صورت نمایشِ رادیویی در سال ۱۳۴۵ با  گروهِ بازیگرانِ تئاتر برنامه دوم رادیو، که مدیریت اون به عهده ایرج گرگین بود، به شکلِ تمرینی ضبط شد. و به دلیل تجربه های قبلی با کارگردانی بیژن مفید، خودش و همینطور بهمن مفید، برادرِ همسرش هم در اون شرکت داشتند. متن 8000 صفحه ای شهرِ قصه تایپ شد و در کنارِ آهنگ‌ها و آواز‌ها، یک نمایش نامه ی هشت ساعته ضبط شد و ادیت اون، به عهده یوسف شهاب، مدیرِ صدای تلویزیون ملّی ایران بود. قصه گویی این نمایش رادیویی به عهده همسرِ بیژن مفید، جمیله ندایی بود، غلامعلی خسرویِ سهل آبادی در نقش مُلا، بیژن مفید در نر نقشِ شُترِ نَمد مال و روباهِ معلم و بُز بزاز، بهمن مفید در نقشِ قاطرِ نعل بند، خرس رمال و کارمند ثبت احوال، محمود استاد محمد در نقشِ کارگر و خرِ خراط، آرش استاد محمد در نقشِ میمون مطرب، حسین والامنش در نقش فیلِ غریبه، فرهاد صوفی در نقشِ سگ عطار، هومن مفید در نقشِ موش عاشق، تهمینه مدنی در نقش خاله سوسکه، سهیل سوزنی در نقشِ اسب و طوطیِ شاعر گویندگی کردند. بیژن مفید اما قصد داشت تا بعد از ادیت، هشت قصّه نیم ساعته برای پخش تلویزیونی تهیّه کنه، اما با مرور زمان، تصمیمش تغییر کرد و فقط چهار قصّه رو روی صحنه برد. از اونجایی که در نمایش همه ماسک های شخصیت های حیوونی رو به صورت داشتند و رسوندن صدا به مخاطب از پشت ماسک کار سختی بود، صداها به صورت پلی‌بک پخش میشد و بیشتر بازیگرا، نقش خودشون رو در تئاتر بازی می‌کردند. محل اجرا های نمایش  به خاطر استقبالی که این نمایش تجربه کرد، در تماشاخانه های زیادی در تهران و شهرستان روی صحنه رفت، لوکیش های اصلی اون، تالار رودکی یا تالار وحدت بود که برای اجرای عمومی در نظر گرفته شده بود، اما خودِ بیژن مفید بیشتر راغب بود تا این نمایش رو در تماشاخانه سنگلج روی صحنه ببره. چرا که ورود خانوم ها با چادر و ورود آقایون بدون کراوات به تالار رودکی ممنوع بود. این نمایش بعد از تالار رودکی و وحدت، سه ماه در تماشاخانه سنگلج اجرا شد و نزدیک به نه ماه هم در سالن انجمن دوشیزگان و بانوان روی صحنه رفت. و در سال۱۳۴۶ در استودیو یازده تلوزیون، توسط منوچهر انور، ضبط شد. اما مضمون و موضوعِ اصلی این اثر، قصه گرگها رو روایت میکنه، که در یکی از شبهای سرد زمستنون دو گرگ گرسنه سر راه هم قرار میگیرند و از ترس روبروی هم میشینند و مراقبن تا از گرسنگی همو نخورند. آروم آروم سر کله بقیه گرگ ها پیدا میشه و هر بار که یکی از اونها خسته میشه و پلک میزنه، خوراک گرگ های به زور بیدار مونده میشه، اما هیچکدون از اونا متوجه نیستند، در زمانی که همو دید میزدند، چقدر شکارهای دیگه ای رو از دست دادند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگها با کنایه به مصیبت و فلاکتِ انسانهایت که شاید اگر هر کدومشون، حرکتی میکردند، در این شرایط سخت قرار نمیگرفتند و این تراژدی هر روز و هر ثانیهِ جامعه ای هست که منتظر هستند تا همیشه فردِ دیگه ای غیر از خودشون شروع کننده باشه. یکی از مهمترین ویژگی های این نمایش تشبیه انسان ها به حیوون ها با غرایز مختلف و منحصر به فردشونه. نمایش شهر قصه اولین تئاتری بود که در کارگاه نمایش اجرا شد و به مدت 3 ماه توی تهران و شهرهایی مثل آبادان و مسجدسلیمان روی صحنه رفت. این اثر، به عنوانِ نمایش برگزیده تلویزیون ملی ایران در دو پرده و چهار صحنه، برای اولین بار، در ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۴۷ در جشن هنر شیراز و در تالار دانشگاه پهلوی روی صحنه رفت،  و بعد از اون در شبکه سراسری تلویزیون ملی ایران  به نمایش دراومد. میشه گفت  تمامِ بازیگرایی که در تئاتر شهر قصه حضور داشتند، با اندکی جا به جایی و تغییرات، با این اثر، در جشن هنر شیراز هم روی صحنه رفتند. داستان‌سرای این قصه که به شکل پلی بک روی صحنه رفت، جمیله ندایی بود و نقشِ روباه رو عباس جاویدان با صدای بیژن مفید اجرا کرد. شُتر رو هم اردوان مفید و بهزاد ندایی با صدای بیژن مفید بازی کردند. فرخ صوفی ایفاگر نقش خرس با صدای بهمن مفید بود. سهیل سوزنی اما نقشِ طوطی شاعر رو با صدای هومن مفید بازی کرد. از اینجا به بعد هر بازیگر با صدای خودش، نقش ها رو ایفا کرد، مثل فیل با بازی و صدای حسین والامنش، محمود استادمحمد به جای خر خراط، سهیل سوزنی به

Podcast reviews

Read پادکست چکاوا podcast reviews


4.4 out of 5
9 reviews
★☆☆☆☆
me.azad 2023/04/11
تاسف
پادکست جنون معرفیتون کرد اومدم اپیزود اوشین رو شنیدم حجم ماله کشی در جهت خوب کردن سانسور کردن واقعا حال بهمزن بود تفکرات ضد جنگ بسیار چیز خوبی بوده ول...
check all reviews on apple podcasts

Podcast sponsorship advertising

Start advertising on پادکست چکاوا relevant audience podcasts


What do you want to promote?