1713017476
شعر | با صدای شاعر

Advertise on podcast: شعر | با صدای شاعر

Rating
★★★★★
4.9
from
18 reviews
This podcast has
354 episodes
Language
English
Publisher
Schahrouz
Explicit
No
Date created
2023/10/21
Latest episode
2026/01/30
Average duration
4 min.
Release period
5 days

Description

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz

Unlock شعر | با صدای شاعر podcast Email contact info,
Listeners & Audience details

Email contact information

Direct podcast contact details

Listeners

Audience numbers & engagement insights

Audience details

Podcast Insights

Podcast episodes

Check latest episodes from شعر | با صدای شاعر podcast


اسماعیل خویی | رباعیات ۲
2026/01/30
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ من با تو نگویم که چه یا چون بنویس از حالِ درون یا که ز بیرون بنویس بنویس بدان چه‌ت آید از دل، یعنی ای شاعرِ قتل‌عام، با خون بنویس ▨  چون گام در این خانه‌ی شر بگذارید انگار که گام در سقر بگذارید آنجا که سرود دانته که‌ای آمدگان امیدِ نجات، پشتِ در بگذارید ▨  اندوهِ هزارساله دارم در دل ای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دل من پیرترم هزار سالی امروز با داغِ هزارها جوانم بر دل ▨  با این‌همه خون که از تَنَش گشت روان رفته‌ست ز اندامِ وطن توش و توان با این‌همه باش تا ز جا کنده شود سیلابه‌ی شیخ‌اوژنِ جان‌های جوان ▨  از کینه و بغض و خشم آکنده شدیم بر مرکبِ انقلاب تازنده شدیم فریاد زدیم: شاه مردم‌خوار است شیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم ▨  اسماعیل خویی
اسماعیل خویی | رباعیات ۱
2026/01/29
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ دو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است. ــــــــــــــــــــــــ گفت آزادی، گفتمش میرِ من است گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است گفت آینده، گفتم آنک پسرم گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است ▨  جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ من می‌آید و جان فزاید اندر تنِ من می‌آید و من چنان به خود می‌آیم که انگار به من باز می‌آید منِ من ▨  نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ما کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ وقتی که امید خود می‌آید سوی ما  ▨  یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی من آن میهن من، این منِ آوراه‌ی من با این همه تا امید باشد، گو باش صد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من ▨  خورشید اگرچه ناپدید آمده است یک گوشه از آفاق سپید آمده است گوید دل من که: ناامید آمده‌آم گویم: دلِ من مگو! امید آمده است! ▨  نیمی بیم است زندگی، نیم امید زاید ز امید بیم و، از بیم امید ور زان که خلاف آمدِ این می‌جویی بنگر که من آمدم پس از میم امید ▨ اسماعیل خویی
ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
2026/01/25
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است ▨ شاعر: ایرج جنتی‌عطایی ▨ با صدای: ایرج جنتی‌عطایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــ خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است باری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ است دِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزد مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان ساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ است وحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌داران تا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ است رو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بد تا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ است با تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان است ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است! ▨ ایرج جنتی‌عطایی
سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن
2026/01/12
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن  ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ────── ♪ ────── هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نه بهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نه فردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟ خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نه مهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟ صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نه فقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛ تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نه مقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردند بر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نه هی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق است هر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟ هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیماری نه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نه بالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماری گر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نه برخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشی پیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نه در آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باش دست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه ▨  سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران ————- * بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
2025/12/30
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟ ▨ شاعر: سعید سلطانپور ▨ با صدای: سعید سلطانپور  ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت. ــــــــــــــــ با کشورم چه رفته است؟ با کشورم چه رفته است که زندان‌ها از شبنم و شقایق سرشاراند و بازماندگانِ شهیدان - انبوه ابرهای پریشان و سوگوار - در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟ با کشورم چه رفته است که گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟ با شورِ گردباد آنک منم که تفته‌‌تر از گردبادها در خارزارِ بادیه می‌چرخم تا آتشِ نهفته به خاکستر آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر» از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد تا از قناتِ حنجره‌ها فوجِ [موجِ] خشم و خون روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد. این نعرهٔ من است این نعرهٔ من است که روی فلات می‌‌پیچد و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد و با هزار مشتِ گران بر آب‌‌های عمان می‌کوبد این نعرۀ من است که می‌‌روبد خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار بعد از تو ای ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی! ای خسروِ بزرگ! که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی ای آخرین ستاره! خونین‌ترین سرور! در باغِ ارغوان در ازدحامِ خلق در دوردست و نزدیک من هیچ نیستم جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذرد و خالی و برهنه و خون‌آلود سهم و سترگ و سنگین در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد تا مثلِ خار سهمناک و درشتی - روییده بر گریوهای گلِ سرخ - آینده را بماند در چشمِ روزگار یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی، این تزار. ای خشم ماندگار! ای خشم! خورشید انفجار، ای خشم! تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام در جامه‌‌های رسمی آنک آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم! مثل هزار توسنِ یال‌افشان خون شیهه بسته است بر این ویران دیگر ببار ببار ای خشم! ای خشم! چون گدازهٔ آتشفشان ببار روی شبِ شکستهٔ استعمار. اما دریغ و درد که «جبریل»‌‌های «او» با شهپر سپید از هر طرف فرود می‌‌آیند و قلبِ عاشقانِ زمان را با چشم و چنگ و دندان می‌خایند و پنجه‌های وحشتِ پنهان را با خون این قبیله می‌‌آلایند با این همه شجاع با این همه شهید با کشورم چه رفته است که از خاکِ میهن گلگون از کوچه‌‌های دهکده از کوچه‌های شهر از کوچه‌‌های آتش از کوچه‌های خون با قلبِ سربداران با قامتِ قیام انبوه پاره‌پوشان انبوه ناگهان انبوه انتقام نمی‌‌آیند. چشمِ صبورِ مردان دیری‌‌ست در پرده‌های اشک نشسته است دیری‌ست قلب عشق در گوشه‌های بند شکسته است چندان ز تنگنای قفس خواندیم که از پاره‌‌های زخم، گلو بسته است ای دستِ انقلاب مشتِ درشتِ مردم گل‌مشتِ آفتاب با کشورم چه رفته است؟ ▨ سعید سلطانپور ــــــــــــــــ پی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است. پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.
بهرام بیضایی | سرو ازاده
2025/12/27
▨ قطعه: سرو آزاده ▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی ♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری شاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.
سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است
2025/12/25
▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است ▨ شاعر: حضرت سعدی ▨ با صدای: ارژنگ آقاجری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــــــــــ شبِ فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست گرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست؟ پیامِ من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوندست قسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) - که با شکستن پیمان و برگرفتن دل، هنوز دیده به دیدارت آرزومندست بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکندست اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست ▨  شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی
اسماعیل خویی | از شعر گفتن
2025/12/25
▨ نام شعر: از شعر گفتن ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ برای تو ای شعر برای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیز ور آزاری‌ام هست از آزار هر کس برای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهین وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس تویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگ به هر روی و هر سو که باشد به ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ست تویی کز تو مردابِ هر هست به موجی روان‌میر کز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ست تو تیراژه را واژه سازی تو از واژه تیراژه سازی زبان از تو شکلِ جهان است جهان از تو شکلِ دهانی است خموش و سرایا و شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی است گذاران و پایا جهان بی‌تو کوهی‌ست از سنگیِ سرد از سردِ سنگی چو دیوارِ خارا عبوس و درنگی و هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باران در او در نکاری بر او بر نکارا جهان بی‌تو دیوار آری من این متّه‌وار نگاه از تو دارم شکافا و کاوا تو فریادِ فریاد خاموشیِ خامُشی یادِ یادی تو دیدارِ دیدار غمِ هرچه غم شادیِ هرچه شادی تو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آوا تو آهنگِ خاموشِ شبگیر تو موسیقیِ روشنِ ماه تو سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گل تو زیبایی هرچه زیبایی آن‌گاه که زیبایی گنگِ گویا بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم به ژرفای خاموشی از آه تو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتن تو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتن سرودِ ستاره نواهای گمگشته‌ی کهکشانی تو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جان تو آنی که گم کرده بودم تو را من تو جان جانِ جان جانِ جانِ جهانی تو آنی که گم کرده‌ام من تو آنی که گم می‌کنم من تو را هرچه پیداتری تو تو آوای معنا که معنای بی‌هم‌زبانِ مرا ای تو معنای معنایم از هرچه آوا هم‌آواتری تو تو جدّی‌ترین بازیِ جان تو «بازی» چو بازی تو تنها نیاز منی تو به تنهاترین بی‌نیازی و در هرچه چشمهَ‌ست در طولِ راهم تویی عکسِ سیمینه‌ی ماهیِ ماه در آب مرایی چو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانه مرایی به هرباره در مشت و هموارهَ‌م آن‌سویِ مشتی چو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آب چه بسیارها بار مرا داده‌ای زندگانی از آن پس که کُشتی تو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتن چه در خوشه‌زارانِ چندان‌همه کهکشان‌های آن‌سوی جاوید و افلاک چه در کهکشان‌های چندین‌همه گلبنان از بهارانِ اکنون و این‌جا بر این خاک تو گلبانگِ پژواک ناگفته‌ترماندنِ واژه‌آراترین گفتنی‌ها پس از هرچه گفتن چه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغاز چه با ساز و آوازِ هر راز که خیلِ نوازندگانِ بهاران ـ همین بی‌قرارانِ چندین‌همه چشمه‌ساران و چندین‌همه آبشاران و چندین‌همه جویباران ز چندین‌همه سو همه سویِ دریا گذاران ـ به تکرار گویند و خواهند گفتن بسی باز تو مضراب‌های وزیدن در آهنگِ آژنگ به سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دور تو سیمِ نسیمی به‌هنگام که هر گاه بی‌گاه می‌گردد انگار و هر رودباری بدل می‌نُماید در آن دور سیمابِ سیمای خود را به سنتور و سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینه‌ی او و تنبورِ باران نوازد در آیینه‌ی سینه‌ی او و در دسته‌ی ابرها تندران دف‌زنانند و در صفِّ نظّارگان برگ‌ها کف‌زنانند و پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شور تو... پگاهِ تو پروازگاهِ تو را من پسینِ تو مرگ‌آفرین تو را می‌شناسم برای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسل‌های بی‌شکلی ناگهان را برای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان را تو ... تو ... شکلِ تو پروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدن من تو را می‌شناسم و خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز است به بامِ تو اما به بام تو بی‌چاره می‌مانم از سر زدن من! ▨  اسماعیل خویی از مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹
یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۲۰
2025/12/20
▨ شعر: دلتنگی‌ها ۲۰ ▨ شاعر: یدالله رویایی ▨ با صدای: یدالله رویایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ و شکل ِ راه رفتن ِ تو  معنای مثنوی است در حالت ِ عمیق ِ عزیمت که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد   در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی  در گردی ِ مچ ِ تو به هم می‌رسند و باد، صفات ِ باد،  شکل عزیز زانو را  -که قدرت و اطاعت را با هم دارد-  تصویر می‌کند  تا قیصر از کف پای تو  قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت را برگیرد در حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیم‌رخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند  پرواز طوطیان  جغرافیای صورت من را در هم ریخت  و آسمان، که بایر از درخشش‌های آبی می‌شد ناگاه  نام ِ تو از تمام جهت‌ها می‌آمد. وقتی که باز می‌آیی نام تو را  تمام جهت‌ها رسم می‌کنند.   و در گذار ِ دامن تو دانه‌های شن بر ریشه‌های پیدا  پیراهن عبور ِ شعاع می‌پوشد پیشانی تو وسعت ِ شیشه‌است  وقتی که باز می‌آیی   و هر درخت، بوسه است وقتی که مفصل تو ملاقاتی است  -بین صفات باد و تکبیر طوفان-  و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را  محدود می‌کند تو باز می‌آیی  با نافی از خلیج احمر  و رانی از عصای موسی  و شکل راه رفتن تو  معنای مثنوی است،  و روح مولوی است اینک کز ساق تو حکایت نی را بر می‌دارد! ▨ شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگی‌ها شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ چاپ اول: ۱۳۴۶ ــــــــــــــــــــ ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر می‌رسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد
فروغ فرخ‌زاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو
2025/12/16
▨ نام شعر: عروسک کوکی ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد ▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ بیش از این‌ها، آه، آری بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند ** می‌توان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابت خیره شد در دود یک سیگار خیره شد در شکل یک فنجان در گلی بی‌رنگ، بر قالی در خطی موهوم، بر دیوار می‌توان با پنجه‌های خشک پرده را یکسو کشید و دید در میان کوچه باران تند می‌بارد کودکی با بادبادک‌های رنگینش ایستاده زیر یک طاقی گاری فرسوده‌ای میدان خالی را با شتابی پرهیاهو ترک می‌گوید می‌توان بر جای باقی ماند در کنار پرده، اما کور، اما کر می‌توان فریاد زد با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه «دوست می‌دارم» می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مرد ماده‌ای زیبا و سالم بود با تنی چون سفره‌ی چرمین با دو پستانِ درشتِ سخت می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد عصمتِ یک عشق را آلود می‌توان با زیرکی تحقیر کرد هر معمای شگفتی را می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت می‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف می‌توان یک عمر زانو زد با سری افکنده، در پای ضریحی سرد می‌توان در گورِ مجهولی خدا را دید می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید چون زیارتنامه‌خوانی پیر می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب حاصلی پیوسته یکسان داشت می‌توان چشمِ تو را در پیله‌ی قهرش دکمه‌ی بی‌رنگِ کفشِ کهنه‌ای پنداشت می‌توان چون آب در گودال خود خشکید می‌توان زیباییِ یک لحظه را با شرم مثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوری در تهِ صندوق مخفی کرد می‌توان در قاب خالی‌مانده‌ی یک روز نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت می‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ی دیوار را پوشاند می‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیخت می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید می‌توان در جعبه‌ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفت می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی بی‌سبب فریاد کرد و گفت «آه، من بسیار خوشبختم» ▨ فروغ فرخ‌زاد از دفتر شعر تولدی دیگر
رضا براهنی | نیامد
2025/12/16
▨ نام شعر: نیامد ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: رضا براهنی ▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیری ـــــــــــــــــ نیامد دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت که آفتاب بیاید نیامد به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند که آفتاب بیاید نیامد چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدم شبانه روز دریدم، دریدم که آفتاب بیاید نیامد چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید نیامد کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو چو آمدم به خیابان دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید نیامد اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را ولی گریستن نتوانستم نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم که آفتاب بیاید نیامد. ▨ رضا براهنی
منوچهر آتشی | کندو
2025/12/15
▨ نام شعر: کندو ▨ شاعر: منوچهر آتشی ▨ با صدای: منوچهر آتشی ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ──── ♪ ──── کندویی جوان به سدری کهن شکوفه‌های نارنج چه سست رها می‌شوند میان دایره‌های حوض در ازدحام سبوهای خُرد و پرنده وز وز نور و آفتابی که ذخیره می‌شود برای لیالی بی ما کندویی کهن به درختی جوان پوسیده و شکسته فرو می‌افتند زنبورهای مرده به خاکریز مورچگان نه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانند میان دو پرده‌ی فصل، مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را خستگان به نوبت ِ خفتن‌اند که جوانان پَر در آفتاب می‌شویند به روز بازار ِلادن و مرزنگوش شکوفه‌ها سفینه‌های سرشار از عسل‌اند مهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندو کندویی جوان به سدری کنسال نه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانند مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را ▨  منوچهر آتشی
فروغ فرخ‌زاد | در هاویه کیست؟
2025/12/10
▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟ ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زادش ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد ♬ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایین‌ترین طبقه از جهنم را ــــــــــــــــــــــــ در هاویه كیست كه تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟ در هاویه كیست؟ نام تو را ای متعال خواهم سرایید نام تو را با عود ده تار خواهم سراييد زيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شده‌ام استخوان‌هایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود می‌آمدم و در اسفل ِ زمين نقش‌بندی می‌گشتم در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده   و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده است چشمان تو جنين مرا ديده است *تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است
هوشنگ ابتهاج | نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
2025/12/05
▨ نام شعر: اشارات نظر (نشود فاش کسی آنچه میان من و توست) ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج ♬ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ ‌نشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر، نامه‌رسان من توست گوش کن! با لب خاموش سخن می‌گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مَرد ِ ره ِ عشق ندید حالیا چشم ِ جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت ِ راز ِ دل ِ ما کس نرسید همه جا زمزمه‌ی عشق ِ نهان ِ من و توست این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان ِ من و توست   گو بهار ِ دل و جان باش و خزان باش، ار نه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست نقش ِ ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل هرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست  سایه ز آتشکده‌ی ماست فروغ مَه و مهر وه از این آتش ِ روشن که به جان من و توست
رضا براهنی | آدم‌های اتاق
2025/11/30
▨ نام شعر: آدم‌های اتاق ▨ شاعر: رضا براهنی ▨ با صدای: رضا براهنی ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ─────♪ ───── این‌ها چگونه آدم‌هایی هستند بر پشت دایره‌ها مثل خواب راه می‌روند پرنده‌هایی هستند که با بال‌های حروف اسفرجانی بر برگ‌های جهان خواب می‌روند بر یک گراور آهویی   از خاستگاه پیشانی و نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند بر لاله‌های گوش و موهای زیر ِدریایی که در میانه‌ی باران ماهیان ریز فرو می‌ریزند مثل درخت‌های زیبایی در جایی که چشم هیچ تماشاگری در کار نیست چگونه آدم‌هایی هستند که وقتی تو پیش من می آیی و در اتاق می‌مانی آنها هم می‌آیند؟ ▨ هفدهم آذر ۱۳۷۲ - تهران از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۱۱۲

Podcast reviews

Read شعر | با صدای شاعر podcast reviews


4.9 out of 5
18 reviews
★★★★★
Hoonejani 2025/03/16
دست مریزاد!
❤️
★★★★★
Hamed pooyan 2024/06/30
دمت گرم
عالی بود پسر! زنده‌باشی و ثابت قدم این شعر رو هم بذار لطفا؛ دلم پیش غریبی است که نامش وطن است
★★★★★
shokoo nobahar 2024/04/05
عالی
باورم نمیشه دارم صدای قدیمی شاعران رو با چنین کیفیتی می‌شنوم
★★★★★
vahidheydari 2023/10/31
🙏🏼
بسیار عالی حظ میبریم ازین دریچه جدید
check all reviews on apple podcasts

Podcast sponsorship advertising

Start advertising on شعر | با صدای شاعر relevant audience podcasts


What do you want to promote?